نویسنده: مدیر سایت

خودشناسى و خداشناسى(۲)

خودشناسى و خداشناسى(۲)

آیه الله جوادى آملى

«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقواالله ان الله خبیر بما تعملون و لاتکونوا کالذین نسوا الله‏فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون‏».

ترجمه: اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از خدا پروا دارید; و هر کسى‏باید بنگرد که براى فردا[ى خود] از پیش چه فرستاده است و [باز] ازخدا بترسید. در حقیقت‏خدا به آن چه مى‏کنید آگاه است. و چون کسانى‏مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچارخودفراموشى کرد; آنان همان نافرمانان‏اند».

ذکر حق; راه خودشناسى

کسى که یاد حق را از دست داده است کیفرى که دامن‏گیرش مى‏شود این‏است که خداوند او را به جاى «اشهدهم على انفسهم‏»، «انساهم‏انفسهم‏»اش مى‏کند یک بار «اشهاد» بود الان «انساء» است. اگرکسى بخواهد خدا او را به او نشانش بدهد راهش ذکر و یاد حق است.

خداوند در پایان سوره مبارکه اعراف فرمود: یاد حق را صبح و شام‏داشته باشید: «واذکر ربک فى نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من‏القول بالغدو والاصال و لاتکن من الغافلین‏» هم نام خدا را به لب وهم یاد خدا را در دل داشته باشید اما با حالت تضرع و ترس. انسان‏باید همان سرمایه و سلاح‏اش را که همان «البکاء» هست همیشه داشته‏باشد، انسانى که خود را مقتدر مى‏بیند در همان لحظه اقتدار، محجوب‏از خدا است. شکى نیست که آدمى قدرت دارد اما قدرت از آن خداست نه‏مال او، چیزى که مال خداست اگر به خود اسناد بدهد این مى‏شود حجاب‏و چیزى که مال خود اوست همان ضعف و مسکنت است. فرمود: هم در جان وهم در لب و صبح و شام خدا را بخوانید. این صبح و شام یا کنایه ازدوام است‏یا نه، اول روز به یاد حق باشید که روز به یاد حق تامین‏شود و اول شب هم به یاد حق باشید تا شب تامین بشود. «و لاتکن من‏الغافلین‏» مبادا خود را جزء غافلین بشمارید. پس اگر کسى خدا رافراموش کرد یقینا خود را هم فراموش مى‏کند آن وقت این سه آیه‏اى که‏خوانده شد یعنى آیه «واشهدهم على انفسهم‏» یا آیه «و ضرب لنامثلا و نسى خلقه‏» و آیه محل بحث که «و لاتکونوا کالذین نسوا الله‏فانسیهم انفسهم‏» این سه آیه یک ارتباط منطقى با هم دارند، بعضى‏عکس هم‏اند، برخى عکس نقیض هم‏اند و امثال ذلک. حدیث معروف «من‏عرف نفسه فقد عرف ربه‏» عکس نقیض آیه سوره حشر است. عکس نقیضش این‏است که «من لم یعرف ربه لم‏یعرف نفسه‏». لم یعرف ربه یعنى نسى‏ربه، لم‏یعرف نفسه یعنى نسى نفسه. پس اگر کسى خدا را فراموش کردخود را فراموش مى‏کند، آن وقت این آیه به منزله عکس نقیض آن حدیث‏معروف است. یک راه معرفت نفس است که با ذکر حق تامین مى‏شودفرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم‏الفاسقون‏» شیطان هم براى این که سرمایه را از انسان بگیرد اول‏یاد حق را از انسان مى‏گیرد. در آیه‏۱۹ سوره مبارکه مجادله که‏قبل از همین سوره حشر است مى‏فرماید: «استحوذ علیهم الشیطان‏فانسیهم ذکر الله‏» شیطان بر این‏ها محیط و مسلط مى‏شود و یاد حق رااز دل‏شان برمى‏دارد، کجا مى‏آید که یاد حق را از دل برمى‏دارد؟ درهمان بیان نورانى حضرت امیر هست که وقتى شیطان از راه گناه دردرون دل وسوسه کرد کم کم جا باز مى‏کند، وقتى جا باز کرد آن جا تخم‏گذارى مى‏کند: فباض و فرخ فى صدورهم و دب و درج فى حجورهم وقتى‏دبیب دارد کم کم مى‏جنبد، در صفحه نفس مى‏بیند صاحب خانه بیدار نشده‏با این دبیبش بعد آشیانه مى‏سازد، مى‏بیند این صاحب خانه بیدارنشده، تخم‏گذارى مى‏کند، باز صاحب خانه بیدار نشده «دب و درج فى‏حجورهم‏» وقتى بیضه گذاشت و تخم‏گذارى کرد از آن به بعد دیگر مالک‏این سرزمین مى‏شود.

«فنظر باعینهم و نطق بالسنتهم‏» با زبان آن‏ها حرف مى‏زند و باچشم‏شان مى‏بیند. این شخص مى‏بیند ولى در قیقت‏بیننده شیطان است،حرف مى‏زند ولى در حقیقت گوینده شیطان است. این، در مقابل آن گروهى‏هستیم که خدا و لطف او آن‏ها را اداره مى‏کند، در حدیث در قرب‏نوافل، حدیث معتبر این بود که انسان به جایى مى‏رسد که فیض و لطف‏خدا همه امورش را اداره مى‏کند; یعنى اگر حرف مى‏زند با زبان خداحرف مى‏زند، اگر مى‏بیند با چشم خدا مى‏بیند و اگر مى‏شنود با سمع خدامى‏شنود. این تازه «قرب نوافل‏» است‏بالاتر از این، «قرب فرایض‏»است که در روایات ما آن چه که مرحوم صدوق در توحید نقل کرد درجوامع دیگر آمده است که حضرت امیر سلام الله علیه دارد: «اناجنب الله انا ید الله‏» و امثال ذلک. انسان در مقام فعل و ظهورحق مى‏شود یدالله، یعنى اگر خدا سخن مى‏گوید با زبان این انسان سخن‏مى‏گوید، این قرب فرایض است که بالاتر از قرب نوافل است. در روایات‏ما فراوان درباره اهل بیت علیهم السلام آمده است و چون همه‏این‏ها در محور فعل حق و کار حق است نه در محور ذات حق یا محوراوصاف ذاتى حق، خودشان فرمودند در مقام ذات، احدى را راه نیست آن‏جا جایى است که «لایدرکه بعد الهمم و لایناله غوص الفتن‏». یعنى‏در مقام فعل و ظهور فعل است، در مقام فعل، انسان یا تحت ولایت‏خداست‏یا تحت ولایت‏شیطان که باز هر دو معلوم است، یا انسان به‏جایى مى‏رسد که شیطان به زبان او حرف مى‏زند (واقعا شیطان است،شیاطین الانس این مجاز نیست نه مجاز در کلمه است نه مجاز دراسناد). «فباض و فرخ فى صدورهم‏» آن گاه «فنطق بالسنتهم و نظرباعینهم‏» و امثال ذلک. این دو راه است: شیطان براى این که برآنان مسلط بشود اول یاد خدا را از آن‏ها مى‏برد، وقتى یاد خدا رابرد، خودش به جاى خدا مى‏نشیند، مى‏گوید من هرچه دلم بخواهد مى‏کنم،روزى که انسان دهان باز کرد و گفت من هرچه بخواهم مى‏کنم همان روزى‏است که باید به او گفت: «اف لکم و لما تعبدون من دون الله‏» حالایک بتکده‏اى در درون خود ساخته است.

بزرگان مى‏گویند اصنام و اوثان یک‏سان نیستند: «لطایف الطفهاالهواء واکثفها الوثن‏» این حرف آن عارف بزرگ است‏بت‏ها چند جورند:

رقیق‏تر و لطیف‏ترش هواست و کثیف‏ترش همین سنگ و گل و چوب است.

خلاصه، الان هم سخن حضرت ابراهیم سلام الله علیه زنده است و به‏انسان هواپرست مى‏گوید: «اف لکم و لما تعبدون من دون الله‏» همین‏که انسان به خودش اجازه داد که بگوید من هرچه بخواهم مى‏کنم یعنى‏معبود من و رب من همان هواى من است، این حرف را او نمى‏زند، این‏حرف را شیطان مى‏زند: «الم اعهد الیکم یا بنى آدم ان لاتعبدواالشیطان‏».

پس کارى که شیطان مى‏کند «استحوذ علیهم الشیطان فانسیهم ذکرالله‏» وقتى یاد حق را از یادشان برده است فراموش کرد همه معاصى‏ظهور مى‏کند، لذا درسوره مبارکه ص مى‏فرماید: تمام گناهان براى این‏است که آنان قیامت از یادشان رفته است. در سوره ص آیه‏۲۶مى‏فرماید: «ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید» چرا؟

«بما نسوا یوم الحساب‏» نه چون دروغ گفتند یا غیبت کردند، بلکه‏چون دروغ گفتن و غیبت کردن و معصیت کردن‏هاى دیگر همه در اثر نسیان‏روز حساب است. فرمود: «ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب‏شدید بما نسوا یوم الحساب‏». یوم الحساب هم که رجوع به همان الله‏است. پس اگر کسى به یاد خود نبود هم مبدا را فراموش مى‏کند هم‏معاد را. لذا فرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم‏انفسهم‏»

ملاک هاى سفاهت

در بحث‏هاى قبل خواندید که اگر کسى خود را فراموش کرد از نظرقرآن کریم «سفیه‏» است، چون قرآن میزان است و انسان همه فکرها رابر این میزان باید عرضه کند خودش را هم باید با این میزان بسنجد.

اگر کسى خواست‏بفهمد که عاقل است‏یا سفیه، راه‏ها و ملاک‏هایى دارد.

یکى از راه‏ها مساله «اختلاف‏» بود که فرمود: «فتحسبهم جمیعا وقلوبهم شتى ذلک بانهم قوم لایعقلون‏» معلوم مى‏شود هر کسى که داعیه‏اختلاف دارد و مى‏خواهد نظامى را پراکنده کند عاقل نیست. ضابطه دیگراین است که اگر کسى واعظ غیر متعظ بود، یعنى دیگران را امر به‏معروف و نهى از منکر کرد ولى خود عمل نکرد عاقل نیست; آیه ۴۴ سوره‏بقره هم همین است که: «اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم وانتم تتلون الکتاب‏». کتاب که اختصاص به تورات و انجیل ندارد شامل‏قرآن کریم هم مى‏شود، پس اگر کسى واعظ غیر متعظ بود قرآن مى‏فرمایدچون خودت راه را فراموش کردى افلا تعقلون. پس کسى که خود رافراموش کرد مى‏شود واعظ غیر متعظ. اگر کسى خود را فراموش کرد حق رافراموش مى‏کند و به دام همه معاصى مى‏افتد و در نتیجه به قعر جهنم‏خواهد رفت; لذا در آیه بعد مى‏فرماید: اصحاب آتش و اصحاب بهشت‏یک‏سان نیستند: «لایستوى اصحاب النار و اصحاب الجنه‏» وگرنه سخن ازبهشت و جهنم نبود الان که، سخن از نسیان نفس و نسیان رب بود چون‏نسیان رب زمینه همه معاصى را فراهم مى‏کند و مایه جهنم رفتن است‏لذا مى‏فرماید: «لایستوى اصحاب النار و اصحاب الجنه اصحاب الجنه‏هم الفائزون‏» در قرآن کریم نسیان را به حق تعالى هم نسبت داده‏است که فرمود: خدا را فراموش کرده‏اند خدا هم آنان را فراموش کرده‏است. اما هم قرینه عقلى است در معنا کردن نسیان در آن‏جا و هم‏قرینه نقلى. درباره منافقین آمده است که آن‏ها خدا را فراموش‏کرده‏اند خدا هم آنان را فراموش کرده است.

«المنافقون والمنافقات بعضهم من بعض یامرون بالمنکر» در سوره‏توبه آیه‏۶۸ مى‏فرماید: «یامرون بالمنکر و ینهون عن المعروف ویقبضون ایدیهم‏» دستشان را از خدمت‏به جامعه مى‏کشند نسوا الله‏فنسیهم این‏ها خدا را فراموش کرده‏اند، خدا هم آنان را فراموش کرد;یعنى به حال خود واگذاشت.

دلیل عقلى بر استحاله نسیان حق این است که علم خدا ذاتى است، اگرعلم، ذاتى بود علم که نسیان نمى‏شود، این فرضش مستحیل است. او علم‏محض است وقتى علم محض شد اگر کسى علم محض را تصور کرد نسیان بر اوراه ندارد. اما برهان نقلى آن هم در قرآن کریم آمده است که: «وما کان ربک نسیا» این از مواردى است که نکره در سیاق نفى، مفیدعموم است که به هیچ وجه نسیان درباره خدا نیست. این «و ما کان‏ربک نسیا» اصلا نسیان بردار نیست‏خدا چه این که در سوره مبارکه طه‏وقتى فرعون از موسى و هارون سلام الله علیهما سوال مى‏کند که نسل‏هاى‏گذشته که مرده‏اند در چه حالت‏اند «قال فمن ربکما یا موسى قال ربناالذى اعطى کل شى‏ء خلقه ثم هدى‏» آیه ۵۱ و ۵۲ سوره طه این است‏«قال فما بال القرون الاولى قال علمها عند ربى فى کتاب لایضل ربى‏ولاینسى‏».

پس نسیان هم مستحیل است عقلاو نقلا. این که فرمود: «نسوا الله‏فنسیهم‏» یعنى «ترکهم‏» یعنى منافقین را به حال خودشان ترک کرد.

اگر موجود ضعیفى که هیچ توان ایستادن ندارد به حال خود ترک شدیقینا سقوط مى‏کند و تعبیر سقوط هم این است که: «من یشرک بالله‏فکانما خر من السماء فتخطفه الطیر او تهوى به الریح فى مکان‏سحیق‏» مثل یک انسانى که بین آسمان و زمین بى‏پناهگاه باشد، یاهمان‏جا کرکس‏ها او را بربایند و یا تندبادى او را به قعر دره مسحوق‏مى‏کند. سحیق یعنى «مسحوق‏» به چیزهایى که در داروخانه‏ها پودرمى‏شود «مسحوقات‏» مى‏گفتند. این خاصیت نسیان الرب است که باعث‏مى‏شود که خود انسان خودش را فراموش مى‏کند لذا در این کریمه به ماهشدار داد: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم‏» آن خودحقیقى یادشان رفته، و بیگانه آمد نشست‏به جاى او و صاحب خانه شد واکنون فقط به فکر آن بیگانه هستند: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله‏فانسیهم انفسهم‏» این لسان، لسان حصر است: «اولئک هم الفاسقون‏»فسق یعنى خرج عن الطریق. این‏ها فاسق حقیقى‏اند در مقابل آن مهاجر وانصار که فرمود: «اولئک هم الصادقون‏» یا «اولئک هم المفلحون‏».

لزوم توجه به هشدارهاى الهى

این هشدارها اگر کسى را بیدار نکند سخت است که توفیق خدا نصیب اوبشود.

در سوره مبارکه کهف آیه‏۵۷ آمده است که:

«من اظلم ممن ذکر بآیات ربه فاعرض عنها و نسى ما قدمت‏یداه اناجعلنا على قلوبهم اکنه ان یفقهوه و فى آذانهم و قرا و ان تدعهم‏الى الهدى فلن یهتدوا اذا ابدا» فرمود: کسى که به آیات الهى‏متذکر شد ما تذکر دادیم ولى او گوش نداد، این تذکر دادیم یعنى اصل‏را در نهاد او گذاشتیم از بیرون هم یادآورى کردیم، ما چیز تازه‏اى‏یادش ندادیم این‏ها همه «تذکره‏» است، «فذکر» است، این «ان هذه‏تذکره‏» است، این غیر از «یعلمهم الکتاب والحکمه‏» است، این آیه‏مطلب جدیدى است، اما آن آیاتى که فرمود این‏ها «تذکره‏» است معلوم‏مى‏شود که اصل سرمایه در نهان ما هست که این را یادآورى مى‏کنند، دراین نوع یادآورى هم سرمایه را همه دارند و هم یادآورى به همه‏رسیده است.

ممکن است در «یعلمهم الکتاب والحکمه‏» خواص باید آن‏را بفهمند، اما این که فرمود ما یادآورى کردیم عقل را هم به عنوان‏سرمایه به او دادیم، پس اگر کسى با داشتن سرمایه اصلى با یادآورى‏بعدى اعراض کرد خیلى ستم‏کار است، از این به بعد «و نسى ما قدمت‏یداه‏» ما گفتیم «ولتنظر نفس ما قدمت لغد » ببین چه کردى اگر ماگفتیم «ولتنظر نفس ما قدمت لغد » این «نسى ما قدمت‏یداه‏» دیگراو را به حال خودش رها مى‏کنیم. این به حال خود رها کردن، یک معناى‏دیگرى دارد، مگر ممکن است که خداوند یک موجود را به حال خود رهابکند، این «الهى لاتکلنى الى نفسى طرفه عین‏» یا «لاتکلنا الى‏غیرک و لاتمنعنا من خیرک‏» این نه به آن معنا است که خدایا ما رابه حال خودمان رها نکن این اصلا قابل قبول و شدنى نیست که خدا یک‏موجود ممکن را به حال خود رها بکند چیزى که ذاتا نیازمند به خداست‏نمى‏تواند به حال خود رها باشد; یعنى آن فیض خاص را از ما نگیر،اگر آن فیض خاص را از ما گرفتى و اگر تو ولى ما نشدى دیگرى ولى مامى‏شود. ما دو ولى که بیش‏تر نداریم: خدا و طاغوت; «الله ولى‏الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور» تو اگر ما را رها کردى‏آن دیگرى که «والذین کفروا اولیائهم الطاغوت‏» ما تحت ولایت اوقرار مى‏گیریم. او هم که «احتناک‏» مى‏گیرد «حنک‏» مى‏گیرد، سوارى‏مى‏خواهد. این چنین نیست که شیطان انسان را از پاى دربیاورد و بکشدو او را راحت‏بکند، بلکه نه مى‏کشد و نه مى‏گذارد انسان حیات طیب‏داشته باشد، کار شیطان و خطر او این است که اسیر مى‏گیرد، وقتى‏اسیر گرفت انسان تمام هوش و فکرش را باید در خدمت‏شیطان پیاده‏کند. اگر انسان بمیرد و نابود بشود و یا مرگ هم براى نابودى باشدکه راحت مى‏شود یعنى عذابش موقت است. کار شیطان این است که با همین‏ابزار بخواهد کار خود را انجام بدهد. این است که اگر کسى‏یادآورى‏هاى حق در او اثر نکرد آن‏گاه مى‏فرماید: «انا جعلنا على‏قلوبهم اکنه ان یفقهوه و فى آذانهم و قرا و ان تدعهم الى الهدى‏فلن یهتدوا اذا ابدا» هر چه شما هدایتش کنى نمى‏آید، لذا چون مادیدیم لایق نیست توفیق را از او گرفتیم و به حال خودش رهایش کردیم‏او از این به بعد در تحت ولایت‏شیطان است. این آیه غرر آیات سوره‏مبارکه حشر به شمار مى‏آید چون هم مراقبت را دارد و هم محاسبت را;مخصوصا آیه بعدى که ما را به مراقبت وادار مى‏کند: «ولاتکونواکالذین‏» امر و نهى‏اش به یک جا برمى‏گردد گاهى به زبان امر مى‏گویدبه یاد خدا باشید و گاهى به زبان نهى مى‏فرماید که خدا را فراموش‏نکنید: «ولاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم‏» این که‏گفته‏اند هر کارى را به نام حق شروع کنید یعنى کارى را انسان بایدانجام بدهد که بتواند وقتى که وارد آن کار مى‏شود بگوید: «بسم‏الله الرحمن الرحیم‏» این یا واجب است‏یا مستحب، وگرنه در حرام ومکروه که نمى‏تواند بگوید خدایا به نام تو این «ادخلنى مدخل صدق واخرجنى مخرج صدق‏» هم که مخصوص این دو سه مقطع دنیا و برزخ وقیامت نیست کارى که انسان بتواند به خودش اجازه بدهد که بگوید«بسم الله الرحمن الرحیم‏» یا واجب مى‏شود و یا مستحب.

پس هر کارى‏که مى‏کنید به نام خدا شروع کنید یعنى کار باید طورى باشد که بشودبه نام خدا شروع کرد. آن گاه خانه‏اى که در آن، چنین افرادى درآن به سر مى‏برند رفیع است، وگرنه «فى بیوت اذن الله ان ترفع‏»کدام خانه است که اذن تشریعى به آن‏ها داده نشد نگفتند به این که‏شما بلند باشید اذن تشریعى که همگانى است که خدا به همه گفت‏بیایید ترقى و تعالى پیدا کنید، به همه اذن تشریعى داد، اما این‏«فى بیوت اذن الله ان ترفع‏» یک اذن تکوینى است.

خود ائمه علیهم السلام مخصوصا امام باقر سلام الله علیه یاائمه دیگر مى‏فرمودند که: کعبه سنگى از سنگ‏ها است که «لاتضر ولاتنفع‏» مردم موظف شدند بیایند مکه زیارت کنند که «من تمام الحج‏لقاء الامام‏» بیایند با ما بیعت کنند، امامت ما را بپذیرند و گرنه‏سنگى است که «لایضر و لاینفع‏» حالا خانه‏اى که «اذن الله ان یرفع‏»براى ساکن بیت است‏یا خود بیت، مسجد را نمازگزار آبرو مى‏دهد وگرنه‏«حجر لایضر و لاینفع‏» مسجد جزو بیوتى است که «اذن الله ان ترفع‏»شد، مشاهد ائمه علیهم السلام را خود ائمه آبرو دادند. اگرفرمود: «فى بیوت اذن الله ان ترفع‏» دلیلش را هم ذکر فرمود: «ویسبح له فیها بالغدو والاصال رجال لاتلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکرالله و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه‏» این‏ها هستند که به آن بیوت‏آبرو دادند. پس انسان مى‏تواند بیت‏خود را جزء بیوتى کند که «اذن‏الله ان ترفع‏» همان طورى که مسجد را نماز نمازگزار رفیع کرده‏است.

پاسداراسلام – شماره ۲۰۵

{ Add a Comment }

خود شناسى و خداشناسى (۱)

‌خود شناسى و خداشناسى (۱)

آیه الله جوادى آملى

« یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقوا الله‏ان الله خبیر بما تعملون و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم‏اولئک هم الفاسقون‏».

ترجمه: اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از خدا پروا دارید; و هر کسى بایدبنگرد که براى فردا[ى خود] از پیش چه فرستاده است و [باز] از خدابترسید. در حقیقت‏خدا به آن چه مى‏کنید آگاه است. و چون کسانى مباشید که‏خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچار خودفراموشى کرد; آنان همان‏نافرمانان‏اند».

خداوند سبحان بعد از این که قصد منافقین و اهل کتاب را بیان فرمود، راه‏تربیتى را هم به ما آموخت که انسان همانند آنان گرفتار عذاب نشود; آن‏راهى که گرچه دقیق است ولى همراه همه است همان «معرفت نفس‏» است. درمعرفت نفس، دو راه ذکر شد: عمومى و خصوصى، راه عمومى هم میسور همه است،این راهى هم که خصوصى است‏براى همه میسر است هیچ اصطلاح فنى در آن به کاربرده نشده است که مخصوص علما باشد، کسى نمى‏تواند بگوید من چون درس‏نخوانده‏ام و از این اصطلاحات باخبر نشده‏ام نمى‏توانستم این راه را طى کنم.

گرچه این راه دقیق است ولى براى همه قابل رفتن است، زیرا راه معرفت نفس‏است و انسان اگر از همه چیز غافل باشد از خود غافل نیست لذا فرمود: «یاایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقوا الله ان‏الله خبیر بما تعملون‏». گرچه خطاب مال همه انسان‏ها است از این جهت که‏مومنین برخوردارند مومنین را ندا مى‏دهد و این «اتقوا الله‏» اول ناظربه مراقبت است آن «اتقو»ى دوم ناظر به محاسبت است.

جمله «ولتنظر نفس ما قدمت لغد » به کمک چند طایفه از آیات تا حدودى‏روشن شد اما ذیل آیه همیشه ضامن مضمون آیه است این «ان الله خبیر بماتعملون‏» ضامن آن تقواى اول است هم محاسبه است هم تقواى دوم است چون‏انسان به جمیع کارهاى خود در معرض و مشهد خدا است و خداوند به همه‏کارهاى انسان آگاهى دارد، لذا هم مى‏تواند دلیل باشد براى تقواى درمراقبت، هم مى‏تواند دلیل باشد براى تقواى در محاسبه. مى‏فرماید شما هرچه‏مى‏کنید خدا خبیر است نه تنها علیم است‏بلکه خبیر است همه ذرات ریز راکارشناسانه مى‏داند.

در آیه ششم سوره مجادله آمده است:

«یوم یبعثهم الله جمیعا فینبئهم بما عملوا احصیه الله و نسوه‏» همه‏کارها را خدا به این‏ها گزارش مى‏دهد، خدا همه کارها را احصا کرده است،اما این‏ها فراموش کرده‏اند. بنابراین اگر یک حساب‏رس دقیقى بر ما احاطه‏دارد ما هم در مراقبت‏باید با تقوا باشیم و چیزى را کم و زیاد نکنیم.

این که محاسبه و مراقبه بسیار سخت است‏براى آن است که قاضى مى‏خواهد خودش‏را محاکمه کند، این حب نفس مایه کورى قضاهاى قاضى است: «حب الشى‏ء یعمى‏و یصم‏» چه این که «بغض الشى‏ء هم یعمى و یصم‏». انسان مى‏خواهد دشمن خودرا محکوم و خود را حاکم کند، لذا به دشمن بغض و به خودش محبت دارد، آن‏گاه همین قاضى که به خود علاقه و به دشمنش کینه دارد، بخواهد سالم قضاوت‏کند بسیار سخت است، از این رو فرمود:

«ان الله خبیر بما تعملون‏».

خیلى از کارهاست که از یادت مى‏رود یا تناسى (خود را به فراموشى زدن)دارى ولى خداوند احصا مى‏کند. در یکى از خطبه‏هاى نورانى نهج البلاغه هست‏که: «ذهب المتذکرون و بقى الناسون او المتناسون‏» آن‏ها که به یاد حق‏بودند رحلت کردند و آن‏ها که یا اهل نسیان‏اند و یا تناسى مى‏کنندمانده‏اند. اگر کسى بداند که «ان الله خبیر بما تعملون‏» و بداند که‏«احصاه‏الله و نسوه‏» هم در مراقبه دقیق است و هم در محاسبه.

در سوره‏مبارکه انبیا آیه ۴۷ فرمود: «و نضع الموازین القسط لیوم القیامه فلاتظلم شیئا و ان کان مثقال حبه من خردل اتینا بها».

اگر یک پر اسفنجه هم‏باشد ما او را احضار مى‏کنیم:

«و کفى بنا حاسبین‏»

پس یک چنین موجودى درفوق ماده بر ما احاطه دارد و ما در محضر او مى‏خواهیم اهل مراقبت‏باشیم ورقبه بکشیم. ببینیم چه کارهایى انجام داده‏ایم و اهل محاسبه باشیم، اگرچنان‏چه کار خیرمان زیادتر بود که حمد کنیم و اگر کار بدمان زیادتر بوداستغفار کنیم و با توبه جبران نماییم. این راهش است پس این «ان الله‏خبیر بما تعملون‏» هم مضمون «اتقوا الله‏» اول را تامین کند هم‏مى‏تواند مضمون اتقوا الله ثانى را تامین کند، پس هیچ کدام تکرارنیستند.

راه مراقبت از نفس

ما از چه راه این «ولتنظر نفس‏» را طى کنیم مى‏فرمایدراهش این است:

«و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم‏الفاسقون‏»

فاسق حقیقى کسى است که خود را فراموش بکند. این دیگر درس‏خواندن نمى‏خواهد تا کسى بگوید من درس نخواندم و نمى‏توانستم اهل حساب‏باشم. فرمود شما خدا را فراموش نکنید اگر کردید خودتان را فراموش‏مى‏کنید، اگر خودتان را فراموش کردید دیگرى به جاى شما مى‏نشیند و دیگرى‏را به جاى خدا مى‏نشانید. این که مکتب‏هاى گوناگون در غرب و غیر غرب پیداشده است که اندیشه انسان را به جاى وحى و انسان را به جاى خدا مى‏نشاندبراى این است که خدا را فراموش کرده‏اند وقتى خدا را فراموش کردند کسى‏بالاخره باید این جهان را اداره و قوانینى وضع کند، اگر خدا و وحى فراموش‏شد انسان و اندیشه انسان به جاى خدا و وحى مى‏نشیند. فرمود: مثل کسانى‏نباشید که خدا را فراموش کرده‏اند. در این کریمه چند لطیفه است:

یکى این که نفرمود خدا را فراموش نکنید فرمود مثل آنان که خدا را فراموش‏کرده‏اند نباشید. در کتاب‏هاى ادبى آمده است که انسان اگر یک قاعده کلى رابا مثل ذکر کند بهتر در اذهان جاى مى‏گیرد.

مى‏فرماید مانند کسانى نباشید که خدا را فراموش کرده‏اند و خدا آن‏ها را ازیاد خودشان برده است. اگر بفرماید: «و لاتنسوا الله‏» این لطیفه و مزیت‏را ندارد و دلالت نمى‏کند به این که یک عده خدا را فراموش کرده‏اند و کیفرتلخ‏اش را هم چشیده‏اند، اما وقتى بفرماید:

«و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم‏»

معلوم مى‏شود که عده‏اى که خدا را فراموش کرده‏اند به این‏کیفر رسیده‏اند. این صرف تئورى و فرض نیست‏بلکه واقعیتى است.

دوم آن است که در قرآن کریم آمده که اگر کسى خداوند را فراموش کند خودرا فراموش مى‏کند. در بخش دیگرى از قرآن آمده است: کسانى که خدا رافراموش کرده‏اند فقط به فکر خودشان هستند. معلوم مى‏شود نفس و خود، چندمرحله دارد: یک خود اصیل و واقعى است که اگر ما خدا را متذکر بودیم آن‏را متذکریم و اگر او را فهمیدیم خدا را مى‏فهمیم. و یک خود حیوانى است که

«اولئک کاالانعام بل هم اضل‏»

که اگر خدا را فراموش کردیم به فکر اوئیم،چون در این مراتب نزولى وقتى که قرآن از افراد بى‏خبر سخن مى‏گویدمى‏فرماید این‏ها که از حیات انسانى تنزل کرده‏اند در حد حیات حیوانى‏اند:

«ذرهم یاکلوا و یتمتعوا و یلههم الامل‏»

این‏ها در حد حیات حیوانى‏انداز این مرحله نازل‏تر مى‏فرماید: «بل هم اضل‏» از این مرحله نازل‏تر حیات‏گیاهى است و از این نازل‏تر به مرحله جمادات مى‏رسد و از این مرحله نازل‏تراین است که:

«و ان منها کالحجاره او اشد قسوه‏»

که از جماد هم پایین‏ترمى‏آید یعنى از سنگ پر برکت هم پایین‏تر مى‏آید یعنى جماد بى‏اثر مى‏شود. درسیر نزولى همه مراحل را گذرانده است در این بخش مى‏فرماید: کسانى که به‏یاد خدا نیستند خودشان را فراموش مى‏کنند.

در سوره مبارکه آل عمران هم‏مى‏فرماید: این‏ها فقط به فکر خودشان‏اند. «اهمتهم انفسهم‏»

آیه ۱۵۴ سوره‏آل عمران است که مى‏فرماید: سخن از اعزام به جبهه و مساله جنگ و ایثار وفداکارى شد، این‏ها فقط به فکر خودشان هستند:

«ثم انزل علیکم من بعض‏الغم امنه نعاسا یغشى طائفه منکم و طائفه قد اهمتهم انفسهم یظنون بالله‏غیر الحق ظن الجاهلیه‏»

این ها فقط به این فکرند که فقط خودشان را حفظکنند. کسى که خود را فراموش کرده است چه خودى براى او باقى مانده که فقطبه فکر خودش هست، این کدام خود است؟ آن خودى است که فراموش کرد یا این‏خودى است که الان اوست؟ این نفس که گفته شد:

«من عرف نفسه فقد عرف ربه‏»

این کدام نفس است؟ این نفسى که «قد اهمتهم‏انفسهم‏» این نفس است‏یا آن نفسى که «و لاتکونوا کالذین نسوا الله‏فانسیهم انفسهم‏» قرآن کریم که مى‏فرماید: ممکن نیست کسى خود را ببیند وخداى را نبیند این شدنى نیست انسان یک آینه است‏یعنى آن خود حقیقى انسان‏بى‏غبار. ممکن نیست کسى آینه شفاف بى‏غبار را ببیند و صاحب صورت را نبیند.

اگر کسى آینه را دید صاحب صورت را مى‏بیند، ولى اگر آینه را آن قدرغبارآلود کرد که او را ندید و چیز دیگرى را دید البته صاحب صورت رانمى‏بیند. این که فرمود اگر شما خدا را فراموش کردید خودتان را هم فراموش‏مى‏کنید و کیفر تلخ فراموشى خدا این است که خودتان را فراموش مى‏کنیدمقابلش در سوره مبارکه اعراف آیه ۱۷۳ آمده است:

«و اذ اخذ ربک من بنى‏آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم على انفسهم الست‏بربکم قالو بلى‏»

حالا این‏موطن کجا است موطن عقد است موطن فطرت است‏بماند، ولى مى‏فرماید در آن‏موطن، خداوند انسان را به خودش نشان داد:

«اشهدهم على انفسهم‏»

یعنى‏انسان را شاهد خودش کرد خودش مشهود خود شد، خود را دید. خدا در این‏«اشهاد» سوال مى‏کند چه چیزى را مى‏بینى؟ گفت تو رامى‏بینم ربوبیت تو وعبودیت‏خودم را مى‏بینم: «و اذ اخذ ربک من بنى آدم من ظهورهم ذریتهم‏»این آیه «ذر» نیست این «ذریه‏» است، این سخن از آن نیست که از صلب‏حضرت آدم سلام الله علیه ذرات ریزى استخراج شد براى این که با ظاهرآیه هم مطابق نیست نمى‏فرماید: «و اذ اخذ ربک من آدم من ظهره ذریتهم‏»مى‏فرماید: «من بنى آدم من ظهورهم ذریتهم‏» حالا این موطن کجاست‏بحث‏دیگرى دارد ولى از «و اشهدهم على انفسهم‏» یعنى جعلهم شاهدین على‏انفسهم، انسان را به خودش نشان داد آن گاه سوال کرد که چه مى‏بینى؟ گفت:تو را مى‏بینم. مثل این که اگر کسى قدرت داشته باشد سر آینه را خم کندآینه را نشان خود آینه بدهد و از او سوال کند که چه مى‏بینى؟مى‏گوید: تو را. ممکن نیست کسى آین را ببیند و در آینه، صاحب صورت راننگرد سخن از این نیست که «انا عبد و انت رب‏» و یا از این که

«مولاى یا مولاى انت الخالق و انا المخلوق‏»

بلکه سخن بالاتر از این مرحله است:

«انت الرب و انا المربوب و هل یرحم المربوب الا الرب‏».

مناجات معصومین‏علیهم السلام هم درجاتى دارد.

سخن از این نیست که من مربوبم و تو ربى‏و تو باید مرا اداره کنى، سخن از «من‏» نیست ولو به عنوان من فقیر،بلکه سخن از «تو» است. از انسان سوال مى‏کند چه چیزى را مى‏بینى مى‏گویى‏تو را مى‏بینم، نه این که تو خالقى و من مخلوقم این جا سخن از من و تونیست‏سخن از توست، فقط. این حالت هست. از بزرگان سوال کردند که شما این‏آیه «ذریه‏» یادتان هست فرمود: آرى، مثل این که دیروز بود. حالا این‏هاکى‏اند، نمى‏دانیم.

به هر حال ما اگر آن راه‏ها برایمان پیچیده باشد ظاهر این کلمه که مستورنیست، مى‏فرماید: ما وقتى انسان را نشان خود انسان دادیم دیگر سوال‏نکردیم. نفرمود قال یا قلت الست‏بربکم، مرا نمى‏بینى قال بلى، چرا، دیگرنفرمود «و اذ اخذ ربک من بنى آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم على انفسهم‏و قال الست. قال هم متحلل‏» نشده همین که انسان را نشان خود انسان داد،فرمود مگر من رب نیستم؟ عرض کرد: چرا، قالوا بلى تو ربى، ما ربوبیت تورا مى‏بینیم. در جهان طبیعت چنین چیزى نیست که کسى آینه‏اى بسازد و سر آن‏را خم بکند و به خودش نشان بدهد و از او حرف بگیرد و بگوید که: که رامى‏بینى؟ بگوید: تو را. اما جان آدمى یک چنین آینه‏اى است. حالا اگر کسى صاحب صورت را ندید خوب خودش را نمى‏بیند دیگر فرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله‏فانسیهم انفسهم‏» شما او را فراموش نکنید وگرنه خودتان از یادتان‏مى‏روید. آن خود اصلى مستور مى‏شود همین خودى که «کالانعام بل هم اضل‏»ظهور مى‏کند این مى‏شود «اهمتهم انفسهم‏» هرچه بگویند جبهه نیرو لازم دارداین مى‏گوید من به فکر خودم هستم، همین کسى که آن خود اصلى را فراموش‏کرده، حیوان شده است و فقط به فکر خودش است، قبلا که این خود او نبود، ابزار بود; یعنى در مرحله نفس نباتى یا در مرحله گیاهى که انسان احتیاج‏به غذا دارد این‏ها ابزار آدم است، اگر کسى آن اصل را رها کرد خود این‏ابزار مى‏شود صاحب انسان، یعنى همان «اهمتهم انفسهم‏». حالا اگر از این‏سخن بخواهید «یظنون بالله بغیر الحق ظن الجاهلیه‏» تا آخر آیه حرف همین‏است که چرا جبهه رفتند اگر نمى‏رفتند کشته نمى‏شدند، حالا همین این داردحرف مى‏زند «یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیه‏» و امثال ذلک.

بنابراین آن آیه مبارکه سوره حشر در کنار این آیه سوره مبارکه اعراف که‏قرار مى‏گیرد معلوم مى‏شود این حرف در دو طرف است: اگر کسى خود را ببیندخداى خود را مى‏بیند، خود را نبیند، خدا را نمى‏بیند، اگر کسى سرى به آینه‏بزند صاحب صورت را مى‏بیند، اگر کسى کارى به آینه نداشته باشد، صاحب صورت‏را نمى‏بیند. این اصل کلى در شواهد فراوانى از قرآن کریم ظهور کرده است،در پایان سوره مبارکه یس استدلال قرآن کریم این است که کسى که معاد رامنکر است، منکر خدا است، چون معاد در حقیقت همان رجوع به مبدء است «وما قدروا الله حق قدره‏» چون مبدء را نشناخته‏اند منکر معادند. آنان که‏منکر معادند، قرآن درباره‏شان در آیه ۷۸ سوره یس مى‏فرماید:

«و ضرب لنامثلا و نسى خلقه قال من یحى العظام و هى رمیم‏»

این چون نفس خود را ندیدو خود را فراموش کرد منکر معاد شد. اگر کسى خودش یادش باشد امکان نداردمنکر معاد باشد. فرمود: کسى که اشکال مى‏کند و مى‏گوید «من یحى العظام وهى رمیم‏» براى این است که خودش یادش رفته است. چطور ممکن است کسى خودش‏یادش باشد و بگوید من؟

«هل اتى على الانسان حین من الدهر لم یکن شیئامذکورا»

من هیچ بودم و خداى سبحان به این وضع آورد «کسونا العظام‏لحما» شد و«انشاناه خلقا آخر» خوب الان که همه اجزا هست روح هم که ازبین نمى‏رود دوباره مى‏تواند به حالت اولى برگردد این چون خودش یادش رفته‏است معاد را از دست داده است.

استدلال قرآن کریم این است: «و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه‏».

معلوم مى‏شوداگر خودش را فراموش نمى‏کرد هرگز در مورد معاد اشکال نمى‏کرد هم چنین روشن‏مى‏شود که معرفت نفس، آن نقش را دارد که اگر کسى خود را فراموش بکندمبدء را فراموش مى‏کند اگر خود را فراموش بکند معاد را فراموش مى‏کند،اگر خود را ببیند و فراموش نکند، مبدء را مى‏بیند، اگر خود را فراموش‏نکند معاد را مى‏بیند.

پاسداراسلام – شماره ۲۰۴

{ Add a Comment }