Browsing: مقالات

خود شناسى و خدا شناسى(۳)

خود شناسى و خدا شناسى(۳)

آیه الله جوادى آملى

«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغدواتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون × و لاتکونوا کالذین نسواالله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون × لایستوى اءصحاب النارو اصحاب الجنه اصحاب الجنه هم الفائزون‏». (۱)

ترجمه: اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از خدا پروا دارید; و هرکسى باید بنگرد که براى فردا[ى خود] از پیش چه فرستاده است و[باز] از خدا بترسید. در حقیقت‏خدا به آن چه مى‏کنید آگاه است.

و چون کسانى مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان‏را دچار خودفراموشى کرد; آنان همان نافرمانان‏اند».

بعد از گزارش حال منافقان و یهودیان بنى‏نضیر و بنى‏قریظه وبنى‏قینقاع و هشدار این که شیطان تا آخرین لحظه، دست از انسان‏برنمى‏دارد، انسان را تزکیه و راهنمایى مى‏کند و مى‏فرماید: «یاایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد» هر کسى‏نگاه کند ببیند براى فردا چه فرستاده است.

مفهوم فردا

قیامت نه تنها از آن نظر که نزدیک است «غد» (فردا) است‏بلکه‏همیشه «غدوه‏» و «غداه‏» و همیشه صبح است.

قیامت، بامدادى است که شامگاه ندارد، بر خلاف دنیا که شام‏گاهى‏بى‏بامداد و بى‏صبح و همیشه تاریک بود. خلاصه این چنین نیست که‏قیامت‏به شب منتهى بشود همیشه غد، غدوه و غدات است.

این هم که فرمود هر کسى نگاه کند ببیند براى فرداى خود چه‏فرستاده نه به این معناست که تاریخ را ورق بزند تا کسى بگویدمن یادم هست‏یا یادم نیست، چون هیچ کس نمى‏تواند بگوید من چه‏کار کرده و چه کار نکرده‏ام، چه چیزهایى یادم هست و چه چیزهایى‏یادم نیست و بهانه بیاورد، هر کسى خود را خوب مى‏شناسد، الان درچه حالتى است و به چه چیزهایى دل بسته است چون محصول اعمال‏قبلى به صورت ملکات فعلى ظهور کرده است. ممکن است ارقام‏کارهاى گذشته یاد انسان نباشد اما ملکات فعلى به خوبى یادانسان هست.

انسان الان در چه حالتى است و به چه چیزهایى علاقه‏مند است، علقه‏فعلى او محصول اعمال قبلى اوست پس به خوبى مى‏تواند خود رابررسى کند: «ولتنظر نفس ما قدمت لغد».

خودشناسى

قرآن کریم نه تنها به ما مى‏گوید که هر کسى بررسى کند ببیندبراى فردایش چه فرستاده است‏بلکه بهترین راه را همین معرفت‏نفس و سیر و سلوک نفس مى‏داند، در آیه ۱۰۵ سوره مبارکه مائده‏هم که از غرر آیات آن سوره است مى‏فرماید: «یا ایها الذین‏آمنوا علیکم انفسکم‏». در این آیه «علیکم‏» اسم فعل است‏یعنى‏«الزموا» تکان نخورید سر جایتان باشید، جایمان کجاست؟

«انفسکم‏» از جایتان تکان نخورید بیرون نروید. خلاصه «یاایها الذین آمنوا علیکم انفسکم‏» یعنى «الزموا انفسکم‏»، اگرخواستید سفر کنید سفر درونى کنید نه سفر بیرونى.

«لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم‏» اگر شما نجات پیدا کردید ضلالت‏دیگران آسیبى به شما نمى‏رساند.

توجه به خود و به دیگران

گاهى کسى در اول راه مى‏گوید: به من چه که دیگران گمراه‏شده‏اند، اما گاهى در آخر راه مى‏گوید نه در اول راه، و این‏دومى درست است و هیچ کس حق ندارد در اول راه بگوید به من چه‏دیگران چه مى‏کنند، چون یکى از مهم‏ترین وظایف دینى همان «امربه معروف و نهى از منکر» است اگر کسى در اول راه گفت‏به من‏چه و احساس مسئولیت نکرد این اصلا در سیر نفس وارد نشده است،اگر کسى هم به خودسازى و هم به نوع سازى پرداخت و دیگران رابا امر به معروف و نهى از منکر هدایت کرد عده‏اى هدایت‏شدند ودسته‏اى نشدند، آن گاه در پایان راه این شخص مى‏تواند بگوید به‏من چه، چون من وظیفه‏ام را انجام دادم تا آن جا که باید بگویم‏یا بنویسم یا بحث کنم کردم از این به بعد به من مربوط نیست.

پس آیه شریفه «لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم‏» مربوط به آغاز راه‏نیست نمى‏فرماید شما اگر به مقصد رسیدید ضلالت دیگران به شماآسیبى نمى‏رساند، شما اگر امر به معروف یا نهى از منکر نکردیدکه مهتدى نیستید. اگر کسى به این دو واجب مهم عمل نکندکه هدایت نمى‏شود و به وظیفه‏اش عمل نکرده است.

بنابراین در آخر راه هست که خداوند مى‏فرماید تو مسئول نیستى،انسان هم مجاز است‏بگوید به من چه.

سیدنا الاستاد علامه طباطبایى رضوان الله علیه ذیل این آیه‏بحث‏هاى مبسوطى دارند که بسیار جذاب و خواندنى است، چون با آیه‏«ولتنظر نفس‏» و نیز با آیه «لاتکونوا کالذین نسوا الله‏فانسیهم انفسهم‏» تناسب دارد. خلاصه «یا ایها الذین آمنواعلیکم انفسکم لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم الى الله مرجعکم جمیعافینبئکم بما کنتم تعملون‏» ما براى این که ببینیم در چه حالت‏هستیم اگر گذشته یادمان نیست الان موجودى‏اش یادمان هست، موجودى‏عبارت از ملکات است هر کس اگر در ملکات خود بیندیشد خوب‏مى‏تواند خود را بشناسد و بداند که در چه حالتى است و به چه‏چیزهایى علاقه‏مند است. براى این که ما این راه را طى کنیم آن‏هاکه خود این راه را پیموده‏اند چندین وسیله به ما ارائه داده‏اندتا با توسل بدان‏ها طى طریق کنیم:

تشویق و ترغیب، تخویف، تحبیب، از جمله آن حالت; یعنى گاهى‏گفته‏اند نمى‏دانید بهشت چه خبر است اگر مى‏دانستید هرگز این‏جاجمع نمى‏شدید، حضرت امیر سلام الله علیه در نهج البلاغه‏مى‏فرماید: شما نمى‏دانید بهشت چه خبر است اگر مى‏دانستید هرگزاین جا پیش من جمع نمى‏شدید و سراغ کارهایتان مى‏رفتید تا شمارا زودتر به آن عالم برساند. این‏ها تشویق است که نمونه‏هاى آن‏فراوان است.

واقعیت دنیا

گاهى بیانات زهدآمیز داردو دنیا را طورى به ما معرفى مى‏کند که‏ما اگر اهل ذوق باشیم و این ذائقه‏مان را تخدیر نکرده باشیم‏هرگز به آن رغبت نمى‏کنیم. گاهى انسان ذوق خود را از دست مى‏دهدو هر لطافتى که در شعر و ادبیات باشد از آن لذت نمى‏برد.

اما گاهى ذوق‏هاى معنوى خود را از دست مى‏دهد، در این صورت،هرچه زشتى‏هاى دنیا را براى او بگویند باز او به دنیا حریص‏است، این که فرمود: «ولتنظر نفس ما قدمت لغد» یعنى ببینیدکه خودتان در چه حالتى هستید. اگر شما براى یک الاغ گرسنه، که‏آب و علف فراوانى برایش آماده کرده‏اند، ظریف‏ترین اشعار وجمله‏ها را در بدى آن غذا بخوانید و بگویید این مردار است وبدبو است، باکش نیست چون این لطایف ادبى را درک نمى‏کند اماانسانى که اهل ذوق باشد وقتى که غذاى گوارایى پیش او حاضرکردند و در همین هنگام کسى یک نثر یا یک نظم ادبى خواند و این‏غذا را به مردار تشبیه کرد او دیگر رغبت نمى‏کند بخورد چون این‏ذوق زنده است. حضرت امیر سلام الله علیه دنیا را به صورت‏یک مردار عفن معنا کرده است، اگر کسى اهل ذوق باشد و آن لطافت‏درونى خود را حفظ کرده باشد هرگز به سراغ حرام نمى‏رود و درحلال هم ولع ندارد.

حضرت(ع) ابتدا گذرا بودن دنیا را ذکر مى‏کند که مدتش کوتاه است‏در پایان خطبه ۱۸۸ مى‏فرماید: «فان غدا من الیوم غریب، مااسرع الساعات فى الیوم، واسرع الایام فى الشهر، و اسرع الشهورفى السنه واسرع السنین فى العمر».

ساعت‏هاى روز، روز را تشکیل مى‏دهند و روزها به سرعت هفته راتشکیل مى‏دهند و هفته‏ها به سرعت، ماه را تشکیل مى‏دهند و ماه‏هابه سرعت عمر را تشکیل مى‏دهند و عمر از بین مى‏رود، این گذرابودن دنیا.

در خطبه ۱۹۰ نهج البلاغه، همه دنیا را به صورت یک روز یاحداکثر به صورت یک ماه تشبیه مى‏کند و مى‏فرماید:

«وانصرفت الدنیا باءهلها واخرجهم من حضنها فکانت کیوم مضى‏اءو شهر انقضى‏». همه دنیا کوتاهى‏اش یا در حد یک روز است و یاحداکثر در حد یک ماه این درباره کوتاهى مدت. چیزى که در این‏دنیا هست که لذت‏هاست که انسان را به خود جذب مى‏کند، حضرت هم‏درباره این لذت‏ها سخن مى‏گوید که این لذت دوام نداردو هم این‏که آن لذت را در لفظ التذاذ تبیین مى‏کند. در این خصوص حضرت(ع) دو تا سخن دارد: یکى این که این لذتى است زودگذر که یک تلخى‏در شت‏سرش هست، و دیگر آن که این لذت را در حین التذاذ به‏صورت یک مردار تشبیه مى‏کند.

اما آن که فرمود هر لذتى یک پایان تلخى را دارد آن را درکلمات قصار شماه‏۲۸۶ این چنین فرمود: «ما قال الناس لشى‏ءطوبى له الا و قد خباء له الدهر یوم سوء» خلاصه هیچ زنده بادى‏نیست که یک مرگ بر فلانى هم پشت‏سرش هست، هیچ آفرینى نیست مگراین که یک نفرینى را هم به دنبال دارد. آن بیانى که: «الدنیایومان یوم لک و یوم علیک‏» مشابه همین است. خلاصه دنیا براى‏هیچ کس، یک چهره ندارد بلکه به هر کسى خوش گذشت‏یک روز، تلخى‏هم در کنارش هست. اما آن جا که دنیا را در ظرف التذاذ به صورت‏یک کار حیوانى تشبیه مى‏کند همان است که در نامه معروفى که‏براى عثمان بن حنیف مرقوم فرموده‏اند و در نامه ۴۵ نهج البلاغه‏هست. این نامه از نامه‏هاى معروف حضرت است. در این جا سخن اززهد نیست‏بلکه سخن از ذوق است، سخن در این نیست که کسى زاهدباشد جهنم نرود یا بهشت‏برود، سخن در ذوق است اگر کسى اهل ذوق‏بود اهل شکم نیست‏با این جمله‏ها ملاحظه بفرمایید در این فراز۱۰، نامه ۴۵، که عثمان بن حنیف را آن چنان مورد مواخذه قرارمى‏دهد و مى‏فرماید: «و انما هى نفس ارضها بالتقوى‏» من نفسم‏را با تقوا ریاضت مى‏دهم. ریاضت همان تمرین است، اگر بخواهندیک حیوان وحشى را اهلى کنند با ریاضت‏یعنى با تمرین مى‏کنند.

آن گاه مى‏فرماید من چگونه نفسم را ریاضت مى‏دهم، در فراز ۲۱این نامه مى‏فرماید: «الیک عنى یا دنیا فحبلک على غاربک‏» به‏این جا مى‏رسد که مومن کسى است که باکش نیست «من ازور عن‏حبائلک وفق والسالم منک لایبالى ان ضاق به مناخه والدنیا عنده‏کیوم حان انسلاخه‏».

کل دنیا نزد مومن یک روزى است که باید منسلخ بشود، این انسلاخ‏هم از تعبیر آیه‏۳۷ سوره مبارکه «یس‏» گرفته شده است که:

«نسلخ منه النهار فاذا هم مظلمون‏» یعنى این روشنى که‏داشته‏اند یک قشرى بود که روى این فضا را پوشانده بود، ما این‏قشر روشن را که برداشتیم درونش تاریک است. گرچه این معنا راسیدناالاستاد رضوان الله علیه در «المیزان‏» نپذیرفته‏اندولى بعضى از بزرگان اهل ذوق این چنین معنا کرده‏اند. ایشان برروى حرف جر مقدارى اشکال داشته‏اند ولى به هر حال ظاهر این آیه‏این است که اگر یک روشنایى براى روز هست این قشرى است که روى‏فضا کشیده شده است: «نسلخ منه النهار». نهار یک پوستى است‏روى این فضاى تاریک، ما وقتى این پوست را کشیدیم «فاذا هم‏مظلمون‏» این‏ها در تاریکى مى‏افتند و معلوم مى‏شود درون تاریک‏است و بیرون یک قشر روشنى است، حالا فرمود: «والدنیا عنده‏کیوم حان انسلاخه‏» آن گاه فرمود: «اعزبى عنى‏» به دنیا خطاب‏مى‏کند که از من فاصله بگیر، چون قبل از آن هم سوگند یاد کرد وفرمود:

«والله لو کنت‏شخصا مرئیا و قالبا حسیا لاقمت علیک حدود الله‏فى عباد غررتهم بالامانى و امم القیتهم فى المهاوى‏».

به دنیا مى‏فرماید: سوگند به خدا اگر من تو را مى‏دیدم و تودیدنى بودى حد بر تو جارى مى‏کردم حالا مى‏فرماید: «اعزبى عنى‏فوالله لا اذل لک‏» سوگند به خدا من ذلیل تو نخواهم شد نه ذلیل‏توام نه ذلول تو «فتستذلینى و لا اسلس لک فتقودینى‏» که توقائد من باشى و قیادت و رهبرى مرا بگیرى «و ایم الله یمینااستثنى فیها بمشیئه الله‏» سوگند به خدا که ان شاءالله را دراین سوگند یادآور مى‏شوم «لاروضن نفسى ریاضه تهش معها الى‏القرص‏». انسان واقعا خجالت مى‏کشد وقتى این سخنان را مى‏خواند.

حضرت(ع) مى‏فرماید:

به خدا سوگند آن چنان نفسم را ریاضت مى‏دهم که اگریک تکه نان‏خشک گیرم بیاید خوشم بیاید: «لاروضن نفسى ریاضه تهش معها الى‏القرص اذا قدرت الیه مطعوما و تقنع بالملح ما دوما».

و کارى مى‏کنم که اشک چشمانم خشک بشود و آن قدر مى‏نالم یا ازشدت ضعف کارى مى‏کنم که اشکان چشمم خشک بشود; مثل چاهى که‏بالاخره آبش خشک شده است: «مستفرغه دموعها».

چرا این کار را مى‏کنم؟ براى این که:

«اتمتلى السائمه من رعیها فتبرک و تشبع الربیضه من عشبهافتربص و یاءکل على من زاده فیهجع قرت اذا عینه اذا اقتدى بعدالسنین المتطاوله بالبهیمه الهامله والسائمه المرعیه‏» براى‏این که این حیوانات آن‏هایى که صحراى‏اند (سائمه‏اند) چه حمارهاچه گوسفندها و چه شترها، این‏ها بروند تو مرتع‏ها بچرند و سیربشوند یکى در مبرکش، یکى در مربضش گوسفند در مربضش و شتر درمبرکش یکى بروک کند یکى بخوابد. على هم مثل گوسفند و حمارمعاذ الله این هم سیر بشود و بگیرد یک گوشه‏اى بخوابد چشم‏على روشن که سر پیرى به یک حمار اقتدا کرده است. این حرف‏هاآدم را آب مى‏کند والله که در ما هیچ اثر نمى‏کند. فرمود: چشم‏من روشن حالا سر پیرى مولاى من حمار یا فلان شتر شده است: «قرت‏اذا عینه‏». کلمه «قرت‏» یعنى چشمم روشن، یا نفرین است‏یعنى‏چشمم خنک باد که کنایه است و تحکم یا چشمم سرد باد که نفرین‏است.

اگر گفتم «قرت عینه‏» یعنى چشمش خنک باشد، چون «قار» یعنى‏خنک. این «قرت‏الاعین‏» براى این است که انسان شاداب، اشک ازچشمش مى‏آید آن اشکى که در حال شوق مى‏آید اشک سرد است و سرد رامى‏گویند «قار» و اشک در حال اندوه و مصیبت، اشک گرم است،وقتى که گفتند «قرت عینک قرت الاعین‏» و امثال ذلک یعنى چشمت‏خنک باشد در حال نشاط اشک شوق بریزى، وگرنه «قرت عین‏» به‏معناى نور چشم نیست‏یا به معناى خنکى است تحکما و استهزاءا،یا معناى سردى است که بدنم سرد باشد، چشمم سرد باشد من بمیرم‏که مولاى من بشود گوسفند. این دیگر براى انسان ذوقى نمى‏گذاردکه آدم دست‏به این کارها بزند، آن قدر بخورد که به زحمت هنگام‏اداى آن آخر وقت نماز صبح بلند شود.

خودشناسى و مقام یقین در اصحاب

حضرت امیر فوق این حرف‏هاست، آن امام بزرگ، این خطبه را براى‏تربیت «عثمان بن حنیف‏» و امثال او نوشت، وگرنه حد باشد که‏اهل ریاضت‏باشد اهل عبادت باشد اهل زهد باشد این‏ها خیلى ازمراحل نازله مقام آن حضرت است و این راه هم راه رفتنى است نه‏تنها راه گفتنى است‏حالا ببینید آنهایى که رفته‏اند کیان‏اند. مابه مقام ائمه معصوم علیهم السلام نمى‏رسیم، آن‏ها اسوه ماهستند و خودشان فرموده‏اند به مقام ما نمى‏رسید و حق با آن‏هااست، اما مى‏توانیم به مقام شاگردان آن‏ها برسیم. روایتى را که‏مرحوم کلینى رضوان الله علیه در کتاب شریف کافى و در کتاب‏«الایمان و الکفر» باب «حقیقه الایمان والیقین‏» ذکر کرده‏انداز همین قبیل است که شاگردان معصومان(ع) به این مقام‏رسیده‏اند. آن روایت در نوع جوامع روایى هم آمده است و در نثرو نظم‏هاى عرب و عجم هم ظهور کردو آن این است که اسحاق بن عمارمى‏گوید که من شنیدم امام صادق سلام الله علیه مى‏فرماید که:

سمعت اباعبدالله علیه السلام یقول:

ان رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم صلى بالناس الصبح(این سمعت اباعبدالله یقول شاید این را چند بار حضرت مى‏فرمودنفرمود «قال‏» بلکه فرمود «یقول‏» گویا چند بار حضرت‏مى‏فرمود که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نماز صبح‏را خواند و بین طلوعین معمولا حضرت بعد از نماز مى‏نشستند که به‏سوالات جواب بدهند) فنظر الى شاب فى المسجد و هو یخفق و یهوى‏براسه مصفرا لونه قد نحف جسمه و غارت عیناه فى راءسه. نگاه‏کرد و جوانى را دید که خواب آلود است و حالت‏خستگى و کوفتگى‏دارد، سرش به زیر مى‏آید، رنگش زرد، جسمش لاغر و چشمانش در کاسه‏سر فرو رفته است، حضرت به او فرمود:

چگونه صبح کردى؟ عرض کرد: اى پیامبر خدا، من صبح کردم در حالى‏که به مقام یقین رسیدم. پیامبر(ص) از گفته او تعجب کرد، ازاین رو پرسیدند: «و قال ان لکل یقین حقیقه فما حقیقه یقینک‏»

براى هر یقینى و حقیقتى علامتى است، علامت‏یقین تو چیست؟ «فقال‏ان یقینى یا رسول الله هو الذى احزننى و اسهر لیلى و اخماء هواجرى فعزفت نفسى عن الدنیا و ما فیها» علامت‏یقین من این است‏که خواب را از من گرفته است، مرا غمگین کرده، شب‏ها بى‏خوابم وجگر من تشنه و سوخته است، نفسم از دنیا و مافیها غیبت کرده‏است «حتى کانى انظر الى عرش ربى‏».

این «کانى‏» است این را در اصطلاح مى‏گویند مقام احسان (مقام‏احسان همان است که در روایت آمده است که: «ان تعبدالله کانک‏تراه فان لم‏تکن تراه فانه یراک‏» از مقام احسان بالاتر که مقام‏«کانه‏» است آن مقام «ان‏» است نه مقام «کانه‏» آن که حضرت‏امیر فرمود: «لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا» یا «ما کنت‏اءعبد ربا لم اره‏» سخن از «انه‏» است نه سخن از «کانه‏».

«حتى کانى انظر عرش ربى و قد نصب للحساب و بشر الخلائق لذلک وانا فیهم‏».

گویا عرش رحمان را مى‏بینم یا قیامت را مى‏بینم «و کانى انظرالى اهل الجنه یتنعمون فى الجنه و یتعارفون و على الارائک‏متکئون و کانى انظر الى اهل النار و هم فیها معذبون و مصطرخون‏و کانى الان اسمع زفیر النار» مثل این که صداى جهنم را مى‏شنوم‏زفیر، آن فرو بردن نفس است نه برآوردن آن، برآوردن را«شهیق‏» مى‏گویند. آن فروبردن را «زفیر» مى‏گویند، چون‏«شاهق‏» آن کوه بلند است، نفسش زفیر و شهیق وقتى انسان فرومى‏برد، «زفیر» است، و وقتى بر مى‏آورد «شهیق‏» «یدور فى‏مسامعى‏» الان مثل این که صداى فرو بردن جهنم را من مى‏شنوم.

پیامبر (ص) فرمود: «لاصحابه هذا عبد نور الله قلبه‏بالایمان‏» (۲) این بنده‏اى است که خداوند قلبش را با ایمان روشن‏کرده است. سپس به آن جوان فرمودند: «الزم ما انت علیه‏» همین‏حالى که دارى نگه‏دار، این همان است: این «یا ایها الذین‏آمنوا علیکم انفسکم‏» یعنى الزموا انفسکم الزم ما انت علیه.

جوان گفت: یا رسول الله، براى من دعا کن که خداوند شهادت به‏همراه تو را، نصیب من گرداند.

تازه معلوم مى‏شود که بالاتر از این مقامى هست‏به نام مقام‏«شهادت‏».

عرض کرد: یا رسول الله، من نمى‏خواهم با این وضع بمیرم مى‏خواهم‏در رکاب شما و در جبهه جنگ شربت‏شهادت بنوشم.

معلوم مى‏شود که «کانى‏»اش براى این که به «انه‏» تبدیل بشودمى‏خواهد به شهادت برسد، شاید شهید از «کانه‏» به «انه‏» مى‏آید.

پیامبر(ص) نیز دعا فرمود و سرانجام در یکى از جنگ‏ها که ملازم‏رکاب حضرت بود، پس از آن که نه نفر از یاران حضرت(ص) شربت‏شهادت نوشیدند او دهمى بود. پس معلوم مى‏شود که این راه‏هارفتنى است چون، افراد عادى هم آن راه‏ها را پیموده‏اند و هیچ‏راهى بهتر از معرفت نفس نیست که ما ببینیم در چه حالتیم. حالاما مى‏خواهیم ببینیم خودمان را فراموش کرده‏ایم یا نه اگر هر چه‏بررسى مى‏کنیم از ما سوال کردند در چه حالتید به چه علاقه‏مندیدجواب درستى نتوانستیم بدهیم معلوم مى‏شود معاذالله خودمان راگم کرده‏ایم، باید مدت‏ها بگردیم تا خودمان را پیدا کنیم و درون‏خود را بشکافیم و جست و جو کنیم تا جواب بدهیم، اما اگر کسى‏از ما پرسید الان در چه حالتى و چه مى‏طلبى، یک جواب نقدى‏داشتیم، معلوم مى‏شود خودمان را گم نکرده‏ایم.

مفهوم فراموشى

نشانه گم کردن نفس، فراموشى یاد خداست که فرمود: «و لاتکونواکالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم‏» نسیان در ان گونه از مواردهمان ترک عمدى است نه نسیان مصطلح، چون نسیان مصطلح از نظرکتاب و سنت، عقوبت‏اش برداشته شده است، درحدیث معروف آمده است‏که: «رفع عن امتى تسع الخطاء و النسیان‏» یعنى اگر کسى سهواو نسیانا کارى را انجام دهد، حکم تکلیفى‏اش برداشته شده است.

هرچند ممکن است‏حکم وضعى باقى بماند. در آیات پایانى سوره‏مبارکه بقره هم آمده است که: «لاتواخذنا ان نسینا اواخطانا» یعنى پروردگارا، اگر دچار فراموشى یا خطا شدیم، مارا مواخذه مفرما. چون این دعا را خداوند سبحان، خودش به ماآموخته، یقینا اجابت مى‏کند.

منظور از نسیان در آیه محل بحث، آن نسیانى نیست که در حدیث‏رفع آمده است‏یا در آیه پایان سوره بقره آمده است.

نسیان در این جا (سوره حشر) ترک عمدى است، اگر کسى عمدا خدارا فراموش کرد خدا هم کارى مى‏کند که او خودش را فراموش کند.

انسان کجا خودش را فراموش مى‏کند ؟

کسى که عندالعصیان خدا را فراموش کرد خدا هم عندالاستغفار اورا انساء مى‏کند، اگر به کسى حالتى دست داد که نتوانست‏خودش راکنترل کند و معصیت کرد بالاخره یک روزى فرا مى‏رسد که او بایداستغفار کند، اما نمى‏تواند، چون عندالاستغفار خدا او را انساءکرد; یعنى او را از یادش برده است. اصلا یادش نیست که چنین‏معصیتى را کرده اگر کسى در یک حالتى قرار گرفت و دفعتا به‏ذهنش آمد که بیست‏سال قبل یا سى سال قبل فلان گناه را کرده است‏باید فورا سجده شکر به جاى آورد.

در روایات ما آمده است که اگر خداوند بخواهد به بنده‏اى لطف‏کند گناهان گذشته او را در خاطرش احظار مى‏کند تا استغفار کند.

اگر کسى فورا به یادش آمد که در سى یا بیست‏سال قبل فلان معصیت‏را کرد و هى تکان نخورد این نعمت را کفران کرده است، اصلا خدابه یادش آورد که او استغفار کند و بعدا به یادش نمى‏آید و اگرکسى یادش نباشد گناه کرده چگونه استغفار کند.

این درباره معصیت، اما درباره ضعف و قوت نیز همین طور است.

اگر کسى مشکلى براى او پیش آید و نداند که خدا دارد او راامتحان مى‏کند و خدا را فراموش بکند، هنگام رفع این مشکل هم‏خدا او را انساء مى‏کند، لذا این شخص به همه پناه مى‏برد الاخدا، در حالى که باید از همه قطع امید بکند الا الله. چندین‏بار شرک مى‏ورزد و از هیچ کسى اثر نمى‏بیند چرا؟ چون هنگام آزمون، خدا را فراموش کرده و نمى‏داند که:

«ولنبلونکم بشى‏ء من الخوف والجوع‏» (۳) است چون عند الضعف باضعف بد برخورد کرد و نمى‏داند که این عطاى الهى است، خدامى‏خواهد او را بیازماید هنگام رفع آن مشکل و ضعف به همه پناه‏مى‏برد الا الله، چرا؟ چون خودش را فراموش کرده است. این درخصوص ضعف در هنگام قدرت و نعمت و ثروت و امثال آن است.

اگر خداوند سبحان یک قدرت مادى یا معنوى به نام علم و امثال‏آن به کسى داد و او شکر نکرد و نفهمید که این نعمت را خدا به‏او داده بلکه بگوید من خودم زحمت کشیدم سى چهل سال درس خواندم‏و عالم شدم، خلاصه خود را دید نه انعام الهى را، هنگام صرف آن‏نعمت در مواردش خود او انسا مى‏کند و توفیق استفاده صحیح از آن‏نعمت را پیدا نمى‏کند.

پس «و لاتکونوا کالذین نسوا الله عند المعصیه، عند الضعف، عندالقدره که فانسیهم انفسهم عند الاستغفار، عند رفع الضعف و عندصرف النعمه و امثال ذلک‏» اگر کسى در هنگام حادثه خدا رافراموش کرد در هنگام صرف آن حادثه یا رفع آن حادثه خدا هم اورا انسا مى‏کند لذا «کان رجال من الانس یعوذون برجال من الجن‏» هست اما «اعوذ بالله‏» نیست‏یا «یعوذون برجال من الانس‏» هست‏اما «اعوذ بالله‏» نیست. این که مى‏بینید انسان براى رفع خطربه همه مراجعه مى‏کند الا الله براى این که خودش را فراموش کرده‏است پس فرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم‏انفسهم‏».

شناخت نفس

معرفت نفس دو راه دارد: یکى آسان و دیگرى دقیق. راه آسانش درآن بیان نورانى حضرت امیر سلام الله علیه هست که فرمود:

«عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم‏» (۴) انسان‏سلسله خاطراتى در قلبش هست‏بعد ناخودآگاه پشیمان مى‏شود و اصلانمى‏فهمد چه کسى این عقد و گره را باز کرد، قبلا مصمم بود بعدنادم مى‏شود و… این تغییر و تحولات ناگهانى، صورت پذیرفتن آن‏به دست‏خود انسان نیست، یک راه عادى است. اما این که خداوندمتعال مى‏فرماید: «یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم‏» راه‏علم حضورى است. در این راه اگر کسى خود را ببیند محال است‏خدارا نشناسد، چطور است که اگر کسى خود را ببیند محال است‏خدا رانشناسد، چون ذات او فقط و فقط به دست‏خدا بسته است نه به خودمتکى است نه به غیر خدا این دو امر را مى‏بیند.

آیه شریفه «یا ایها الناس انتم الفقراء الى الله‏» (۵) دومطلب را به ما مى‏گوید:

یکى این که شما فقیرید و دوم این که فقیر الى‏الله‏اید. این فقرهم براى انسان نظیر عرض مفارق و عرض‏لازم و حتى نظیر جنس و فصل‏هم نیست، اگر گفتیم الانسان فقیر به منزله الاربعه زوج که نیست‏که لازمه ذات باشد اگر لازمه ذات باشد که در مرتبه ذات نیست،این چنین نیست که فقر براى ذات انسان مثل زوجیت اربعه باشدچون زوجیت اربعه گرچه لازم اربعه است اما در مرحله ذات اربعه‏که نیست وگرنه مى‏شد مقوم نه لازم و چون لازم ذات است پس پایش به‏حریم ذات نمى‏رسد جداى از ذات است فقر براى ذات انسان در «یاایها الناس انتم الفقراء» این طور نیست که نظیر زوجیت اربعه‏باشد که درون ذات انسان فقیر نباشد ولى فقر لازمه ذات انسان‏باشد این طور که نیست‏حتى مثل جنس و فصل هم براى ستى اونیست، چون جنس و فصل در حقیقت در جوار او هستى اویند و به‏وسیله هستى او موجودند، هستى او هستى فقر است، آن گاه اگر کسى‏به خود سرى بزند «یا ایها الناس انتم الفقراء» را مى‏بیند وچون همان خدایى که غنى است همین جا نگه‏دار ماست، براى این که‏مى‏فرماید: «نحن اقرب الیه من حبل الورید» (۶) هست «و نحن‏اءقرب الیه منکم ولکن لاتبصرون‏» (۷) هست، «واعلموا ان الله‏یحول بین المرء و قلبه‏» (۸) است همین جا فیض حق نگهبان انسان‏است نه این که خدا از فیض جدا باشد، اگر جدا باشد این ربط محض‏به که تکیه مى‏کند لذا فرمود شما همان جا خدا را ببینید یعنى‏مستحیل است کسى خود را ببیند و فیض حق را نبیند، «یا ایهاالناس انتم الفقراء» و این فقر ذاتى شماست این یک، فقیر به‏غیر الله نیستید به الله اید. این از بیانات نورانى امام سجادسلام الله علیه در صحیفه سجادیه است که «طلب المحتاج الى‏المحتاج من سفاهه راءیه و ضلالته‏» (۹) مى‏فرماید اگر محتاج ازمحتاج چیزى بخواهد یک آدم سفیه است. انسان براى این که‏بداند سفیه است‏یا عاقل باید ببیند به چه کسى تکیه مى‏کند. پس‏اگر انسان ذاتا فقیر است و فقر براى او نظیر زوجیت اربعه نیست‏و دقیق‏تر از این نظیر حیوان ناطق براى انسان نیست که بشودماهیت او بلکه خود او و این هم فقرش الى الله است لا الا غیرالله، محال است کسى سرى به خودش بزند و الله را نشناسد، لذافرمود: «یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم‏» یعنى محکم‏بچسبید به جانتان از این جا جدا نشوید، «لایضرکم من ضل اذااهتدیتم الى الله مرجعکم جمیعا فینبئکم بما کنتم تعملون‏» این‏حصر، نسیان بردار نیست; یعنى فراموش نکنید من که شما را به‏شما نشان دادم خودم را هم به وسیله شما به شما نشان دادم‏خودتان را فراموش نکنید، اگر فراموش کردید ما انساء مى‏کنیم‏پرده‏اى مى‏آید بین شما و خود شما چون «واعلموا ان الله یحول‏بین المرء و قلبه‏» یک قشرى مى‏آید که شما خودتان را نمى‏بینیدو دیگرى را مى‏بینید، براى دیگرى تلاش مى‏کنید این همان «اهمتهم‏انفسهم‏» هست آن دیگرى به جاى خود شما مى‏نشیند و به خدمت آن‏دیگرى مى‏روید. پس اگر «یا ایها الذین آمنوا علیکم‏انفسکم‏» شد مستحیل است که انسان خودش را متذکر باشد و خدا رانشناسد. در ذیل آیه سوره «یس‏» دارد که حالا چون خودش رافراموش کرده اشکال مى‏کند معلوم مى‏شود اگر خودش را فراموش‏نمى‏کرد اشکال نمى‏کرد این استدلال است «و ضرب لنا مثلا و نسى‏خلقه‏» «نسى خلقه‏» یعنى چون خودش را فراموش کرده حالا مى‏گویدمعاد چیست؟ معلوم مى‏شود که اگر کسى خودش را فراموش نکند محال‏است که معاد را انکار کند، معاد همان رجوع الى المبدا است، واین «اذ اخذ» تاریخ ندارد هر روز هست; یعنى الان اگر فرض سرى‏به آن «اذ» بزنیم باز مى‏بینیم که «بلى‏» گفتیم چون آن‏موطن، تاریخى نیست که مثلا بگوییم که در فلان سال شمسى یا فلان‏سال قمرى خدا از ما اقرار گرفته این چنین که نیست، اگر زمان‏بردار نیست پس امروز هم مادر خدمت آن «اذاخذ» هستیم.

یک حالتى هست که الان هم ما مى‏توانیم با آن رابطه داشته باشیم.

اگر نظیر توفان نوح بود تاریخ بردار بود قرونى بر او گذشت‏یانظیر ظهور حضرت سلام الله علیه هست اعصارى مانده است اما اصلادر قلمرو زمان نیست وقتى در قلمرو زمان نبود هم اکنون هم زنده‏است ،اگر کسى زمانى نیندیشد هم اکنون هم مى‏تواند بگوید«بلى‏» ممکن نیست کسى خود را ببیند و خدا را نبیند. روایات‏فراوانى مرحوم «آمدى‏» در «غررالحکم‏» از حضرت امیر سلام‏الله علیه به این مضمون آورده است: «من عرف نفسه فقد عرف‏ربه‏» برخى از آن روایات را سیدنا الاستاد رضوان الله علیه‏در ذیل همین آیه «یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم‏» ذکرکرده است، در جلد هفتم «غرر و درر» این روایات آمده است.

خود این جلد هفتم گرچه فهرست است ولى در سفر و حضر مى‏تواندکمک انسان باشد. بسیارى از روایات نفس در باب نفس، و باب‏معرفت آمده است.


۱- سوره حشر(۵۹) آیه ۲۰ ۱۸٫

۲- اصول کافى، ج‏۲، ص‏۴۳، حدیث‏۲٫

۳- سوره بقره(۲) آیه‏۱۵۵٫

۴- کلمات قصار، ۲۵۰٫

۵- سوره فاطر (۳۵) آیه‏۱۵٫

۶- سوره ق(۵۰) آیه‏۱۶٫

۷- سوره الواقعه(۵۶) آیه‏۸۵٫

۸- سوره انفال(۸) آیه‏۲۴٫

۹- صحیفه سجادیه تا دعاى ۲۸٫

پاسداراسلام – شماره ۲۰۶


بازگشت

{ Add a Comment }

خودشناسى و خداشناسى(۲)

خودشناسى و خداشناسى(۲)

آیه الله جوادى آملى

«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقواالله ان الله خبیر بما تعملون و لاتکونوا کالذین نسوا الله‏فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون‏».

ترجمه: اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از خدا پروا دارید; و هر کسى‏باید بنگرد که براى فردا[ى خود] از پیش چه فرستاده است و [باز] ازخدا بترسید. در حقیقت‏خدا به آن چه مى‏کنید آگاه است. و چون کسانى‏مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچارخودفراموشى کرد; آنان همان نافرمانان‏اند».

ذکر حق; راه خودشناسى

کسى که یاد حق را از دست داده است کیفرى که دامن‏گیرش مى‏شود این‏است که خداوند او را به جاى «اشهدهم على انفسهم‏»، «انساهم‏انفسهم‏»اش مى‏کند یک بار «اشهاد» بود الان «انساء» است. اگرکسى بخواهد خدا او را به او نشانش بدهد راهش ذکر و یاد حق است.

خداوند در پایان سوره مبارکه اعراف فرمود: یاد حق را صبح و شام‏داشته باشید: «واذکر ربک فى نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من‏القول بالغدو والاصال و لاتکن من الغافلین‏» هم نام خدا را به لب وهم یاد خدا را در دل داشته باشید اما با حالت تضرع و ترس. انسان‏باید همان سرمایه و سلاح‏اش را که همان «البکاء» هست همیشه داشته‏باشد، انسانى که خود را مقتدر مى‏بیند در همان لحظه اقتدار، محجوب‏از خدا است. شکى نیست که آدمى قدرت دارد اما قدرت از آن خداست نه‏مال او، چیزى که مال خداست اگر به خود اسناد بدهد این مى‏شود حجاب‏و چیزى که مال خود اوست همان ضعف و مسکنت است. فرمود: هم در جان وهم در لب و صبح و شام خدا را بخوانید. این صبح و شام یا کنایه ازدوام است‏یا نه، اول روز به یاد حق باشید که روز به یاد حق تامین‏شود و اول شب هم به یاد حق باشید تا شب تامین بشود. «و لاتکن من‏الغافلین‏» مبادا خود را جزء غافلین بشمارید. پس اگر کسى خدا رافراموش کرد یقینا خود را هم فراموش مى‏کند آن وقت این سه آیه‏اى که‏خوانده شد یعنى آیه «واشهدهم على انفسهم‏» یا آیه «و ضرب لنامثلا و نسى خلقه‏» و آیه محل بحث که «و لاتکونوا کالذین نسوا الله‏فانسیهم انفسهم‏» این سه آیه یک ارتباط منطقى با هم دارند، بعضى‏عکس هم‏اند، برخى عکس نقیض هم‏اند و امثال ذلک. حدیث معروف «من‏عرف نفسه فقد عرف ربه‏» عکس نقیض آیه سوره حشر است. عکس نقیضش این‏است که «من لم یعرف ربه لم‏یعرف نفسه‏». لم یعرف ربه یعنى نسى‏ربه، لم‏یعرف نفسه یعنى نسى نفسه. پس اگر کسى خدا را فراموش کردخود را فراموش مى‏کند، آن وقت این آیه به منزله عکس نقیض آن حدیث‏معروف است. یک راه معرفت نفس است که با ذکر حق تامین مى‏شودفرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم‏الفاسقون‏» شیطان هم براى این که سرمایه را از انسان بگیرد اول‏یاد حق را از انسان مى‏گیرد. در آیه‏۱۹ سوره مبارکه مجادله که‏قبل از همین سوره حشر است مى‏فرماید: «استحوذ علیهم الشیطان‏فانسیهم ذکر الله‏» شیطان بر این‏ها محیط و مسلط مى‏شود و یاد حق رااز دل‏شان برمى‏دارد، کجا مى‏آید که یاد حق را از دل برمى‏دارد؟ درهمان بیان نورانى حضرت امیر هست که وقتى شیطان از راه گناه دردرون دل وسوسه کرد کم کم جا باز مى‏کند، وقتى جا باز کرد آن جا تخم‏گذارى مى‏کند: فباض و فرخ فى صدورهم و دب و درج فى حجورهم وقتى‏دبیب دارد کم کم مى‏جنبد، در صفحه نفس مى‏بیند صاحب خانه بیدار نشده‏با این دبیبش بعد آشیانه مى‏سازد، مى‏بیند این صاحب خانه بیدارنشده، تخم‏گذارى مى‏کند، باز صاحب خانه بیدار نشده «دب و درج فى‏حجورهم‏» وقتى بیضه گذاشت و تخم‏گذارى کرد از آن به بعد دیگر مالک‏این سرزمین مى‏شود.

«فنظر باعینهم و نطق بالسنتهم‏» با زبان آن‏ها حرف مى‏زند و باچشم‏شان مى‏بیند. این شخص مى‏بیند ولى در قیقت‏بیننده شیطان است،حرف مى‏زند ولى در حقیقت گوینده شیطان است. این، در مقابل آن گروهى‏هستیم که خدا و لطف او آن‏ها را اداره مى‏کند، در حدیث در قرب‏نوافل، حدیث معتبر این بود که انسان به جایى مى‏رسد که فیض و لطف‏خدا همه امورش را اداره مى‏کند; یعنى اگر حرف مى‏زند با زبان خداحرف مى‏زند، اگر مى‏بیند با چشم خدا مى‏بیند و اگر مى‏شنود با سمع خدامى‏شنود. این تازه «قرب نوافل‏» است‏بالاتر از این، «قرب فرایض‏»است که در روایات ما آن چه که مرحوم صدوق در توحید نقل کرد درجوامع دیگر آمده است که حضرت امیر سلام الله علیه دارد: «اناجنب الله انا ید الله‏» و امثال ذلک. انسان در مقام فعل و ظهورحق مى‏شود یدالله، یعنى اگر خدا سخن مى‏گوید با زبان این انسان سخن‏مى‏گوید، این قرب فرایض است که بالاتر از قرب نوافل است. در روایات‏ما فراوان درباره اهل بیت علیهم السلام آمده است و چون همه‏این‏ها در محور فعل حق و کار حق است نه در محور ذات حق یا محوراوصاف ذاتى حق، خودشان فرمودند در مقام ذات، احدى را راه نیست آن‏جا جایى است که «لایدرکه بعد الهمم و لایناله غوص الفتن‏». یعنى‏در مقام فعل و ظهور فعل است، در مقام فعل، انسان یا تحت ولایت‏خداست‏یا تحت ولایت‏شیطان که باز هر دو معلوم است، یا انسان به‏جایى مى‏رسد که شیطان به زبان او حرف مى‏زند (واقعا شیطان است،شیاطین الانس این مجاز نیست نه مجاز در کلمه است نه مجاز دراسناد). «فباض و فرخ فى صدورهم‏» آن گاه «فنطق بالسنتهم و نظرباعینهم‏» و امثال ذلک. این دو راه است: شیطان براى این که برآنان مسلط بشود اول یاد خدا را از آن‏ها مى‏برد، وقتى یاد خدا رابرد، خودش به جاى خدا مى‏نشیند، مى‏گوید من هرچه دلم بخواهد مى‏کنم،روزى که انسان دهان باز کرد و گفت من هرچه بخواهم مى‏کنم همان روزى‏است که باید به او گفت: «اف لکم و لما تعبدون من دون الله‏» حالایک بتکده‏اى در درون خود ساخته است.

بزرگان مى‏گویند اصنام و اوثان یک‏سان نیستند: «لطایف الطفهاالهواء واکثفها الوثن‏» این حرف آن عارف بزرگ است‏بت‏ها چند جورند:

رقیق‏تر و لطیف‏ترش هواست و کثیف‏ترش همین سنگ و گل و چوب است.

خلاصه، الان هم سخن حضرت ابراهیم سلام الله علیه زنده است و به‏انسان هواپرست مى‏گوید: «اف لکم و لما تعبدون من دون الله‏» همین‏که انسان به خودش اجازه داد که بگوید من هرچه بخواهم مى‏کنم یعنى‏معبود من و رب من همان هواى من است، این حرف را او نمى‏زند، این‏حرف را شیطان مى‏زند: «الم اعهد الیکم یا بنى آدم ان لاتعبدواالشیطان‏».

پس کارى که شیطان مى‏کند «استحوذ علیهم الشیطان فانسیهم ذکرالله‏» وقتى یاد حق را از یادشان برده است فراموش کرد همه معاصى‏ظهور مى‏کند، لذا درسوره مبارکه ص مى‏فرماید: تمام گناهان براى این‏است که آنان قیامت از یادشان رفته است. در سوره ص آیه‏۲۶مى‏فرماید: «ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید» چرا؟

«بما نسوا یوم الحساب‏» نه چون دروغ گفتند یا غیبت کردند، بلکه‏چون دروغ گفتن و غیبت کردن و معصیت کردن‏هاى دیگر همه در اثر نسیان‏روز حساب است. فرمود: «ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب‏شدید بما نسوا یوم الحساب‏». یوم الحساب هم که رجوع به همان الله‏است. پس اگر کسى به یاد خود نبود هم مبدا را فراموش مى‏کند هم‏معاد را. لذا فرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم‏انفسهم‏»

ملاک هاى سفاهت

در بحث‏هاى قبل خواندید که اگر کسى خود را فراموش کرد از نظرقرآن کریم «سفیه‏» است، چون قرآن میزان است و انسان همه فکرها رابر این میزان باید عرضه کند خودش را هم باید با این میزان بسنجد.

اگر کسى خواست‏بفهمد که عاقل است‏یا سفیه، راه‏ها و ملاک‏هایى دارد.

یکى از راه‏ها مساله «اختلاف‏» بود که فرمود: «فتحسبهم جمیعا وقلوبهم شتى ذلک بانهم قوم لایعقلون‏» معلوم مى‏شود هر کسى که داعیه‏اختلاف دارد و مى‏خواهد نظامى را پراکنده کند عاقل نیست. ضابطه دیگراین است که اگر کسى واعظ غیر متعظ بود، یعنى دیگران را امر به‏معروف و نهى از منکر کرد ولى خود عمل نکرد عاقل نیست; آیه ۴۴ سوره‏بقره هم همین است که: «اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم وانتم تتلون الکتاب‏». کتاب که اختصاص به تورات و انجیل ندارد شامل‏قرآن کریم هم مى‏شود، پس اگر کسى واعظ غیر متعظ بود قرآن مى‏فرمایدچون خودت راه را فراموش کردى افلا تعقلون. پس کسى که خود رافراموش کرد مى‏شود واعظ غیر متعظ. اگر کسى خود را فراموش کرد حق رافراموش مى‏کند و به دام همه معاصى مى‏افتد و در نتیجه به قعر جهنم‏خواهد رفت; لذا در آیه بعد مى‏فرماید: اصحاب آتش و اصحاب بهشت‏یک‏سان نیستند: «لایستوى اصحاب النار و اصحاب الجنه‏» وگرنه سخن ازبهشت و جهنم نبود الان که، سخن از نسیان نفس و نسیان رب بود چون‏نسیان رب زمینه همه معاصى را فراهم مى‏کند و مایه جهنم رفتن است‏لذا مى‏فرماید: «لایستوى اصحاب النار و اصحاب الجنه اصحاب الجنه‏هم الفائزون‏» در قرآن کریم نسیان را به حق تعالى هم نسبت داده‏است که فرمود: خدا را فراموش کرده‏اند خدا هم آنان را فراموش کرده‏است. اما هم قرینه عقلى است در معنا کردن نسیان در آن‏جا و هم‏قرینه نقلى. درباره منافقین آمده است که آن‏ها خدا را فراموش‏کرده‏اند خدا هم آنان را فراموش کرده است.

«المنافقون والمنافقات بعضهم من بعض یامرون بالمنکر» در سوره‏توبه آیه‏۶۸ مى‏فرماید: «یامرون بالمنکر و ینهون عن المعروف ویقبضون ایدیهم‏» دستشان را از خدمت‏به جامعه مى‏کشند نسوا الله‏فنسیهم این‏ها خدا را فراموش کرده‏اند، خدا هم آنان را فراموش کرد;یعنى به حال خود واگذاشت.

دلیل عقلى بر استحاله نسیان حق این است که علم خدا ذاتى است، اگرعلم، ذاتى بود علم که نسیان نمى‏شود، این فرضش مستحیل است. او علم‏محض است وقتى علم محض شد اگر کسى علم محض را تصور کرد نسیان بر اوراه ندارد. اما برهان نقلى آن هم در قرآن کریم آمده است که: «وما کان ربک نسیا» این از مواردى است که نکره در سیاق نفى، مفیدعموم است که به هیچ وجه نسیان درباره خدا نیست. این «و ما کان‏ربک نسیا» اصلا نسیان بردار نیست‏خدا چه این که در سوره مبارکه طه‏وقتى فرعون از موسى و هارون سلام الله علیهما سوال مى‏کند که نسل‏هاى‏گذشته که مرده‏اند در چه حالت‏اند «قال فمن ربکما یا موسى قال ربناالذى اعطى کل شى‏ء خلقه ثم هدى‏» آیه ۵۱ و ۵۲ سوره طه این است‏«قال فما بال القرون الاولى قال علمها عند ربى فى کتاب لایضل ربى‏ولاینسى‏».

پس نسیان هم مستحیل است عقلاو نقلا. این که فرمود: «نسوا الله‏فنسیهم‏» یعنى «ترکهم‏» یعنى منافقین را به حال خودشان ترک کرد.

اگر موجود ضعیفى که هیچ توان ایستادن ندارد به حال خود ترک شدیقینا سقوط مى‏کند و تعبیر سقوط هم این است که: «من یشرک بالله‏فکانما خر من السماء فتخطفه الطیر او تهوى به الریح فى مکان‏سحیق‏» مثل یک انسانى که بین آسمان و زمین بى‏پناهگاه باشد، یاهمان‏جا کرکس‏ها او را بربایند و یا تندبادى او را به قعر دره مسحوق‏مى‏کند. سحیق یعنى «مسحوق‏» به چیزهایى که در داروخانه‏ها پودرمى‏شود «مسحوقات‏» مى‏گفتند. این خاصیت نسیان الرب است که باعث‏مى‏شود که خود انسان خودش را فراموش مى‏کند لذا در این کریمه به ماهشدار داد: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم‏» آن خودحقیقى یادشان رفته، و بیگانه آمد نشست‏به جاى او و صاحب خانه شد واکنون فقط به فکر آن بیگانه هستند: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله‏فانسیهم انفسهم‏» این لسان، لسان حصر است: «اولئک هم الفاسقون‏»فسق یعنى خرج عن الطریق. این‏ها فاسق حقیقى‏اند در مقابل آن مهاجر وانصار که فرمود: «اولئک هم الصادقون‏» یا «اولئک هم المفلحون‏».

لزوم توجه به هشدارهاى الهى

این هشدارها اگر کسى را بیدار نکند سخت است که توفیق خدا نصیب اوبشود.

در سوره مبارکه کهف آیه‏۵۷ آمده است که:

«من اظلم ممن ذکر بآیات ربه فاعرض عنها و نسى ما قدمت‏یداه اناجعلنا على قلوبهم اکنه ان یفقهوه و فى آذانهم و قرا و ان تدعهم‏الى الهدى فلن یهتدوا اذا ابدا» فرمود: کسى که به آیات الهى‏متذکر شد ما تذکر دادیم ولى او گوش نداد، این تذکر دادیم یعنى اصل‏را در نهاد او گذاشتیم از بیرون هم یادآورى کردیم، ما چیز تازه‏اى‏یادش ندادیم این‏ها همه «تذکره‏» است، «فذکر» است، این «ان هذه‏تذکره‏» است، این غیر از «یعلمهم الکتاب والحکمه‏» است، این آیه‏مطلب جدیدى است، اما آن آیاتى که فرمود این‏ها «تذکره‏» است معلوم‏مى‏شود که اصل سرمایه در نهان ما هست که این را یادآورى مى‏کنند، دراین نوع یادآورى هم سرمایه را همه دارند و هم یادآورى به همه‏رسیده است.

ممکن است در «یعلمهم الکتاب والحکمه‏» خواص باید آن‏را بفهمند، اما این که فرمود ما یادآورى کردیم عقل را هم به عنوان‏سرمایه به او دادیم، پس اگر کسى با داشتن سرمایه اصلى با یادآورى‏بعدى اعراض کرد خیلى ستم‏کار است، از این به بعد «و نسى ما قدمت‏یداه‏» ما گفتیم «ولتنظر نفس ما قدمت لغد » ببین چه کردى اگر ماگفتیم «ولتنظر نفس ما قدمت لغد » این «نسى ما قدمت‏یداه‏» دیگراو را به حال خودش رها مى‏کنیم. این به حال خود رها کردن، یک معناى‏دیگرى دارد، مگر ممکن است که خداوند یک موجود را به حال خود رهابکند، این «الهى لاتکلنى الى نفسى طرفه عین‏» یا «لاتکلنا الى‏غیرک و لاتمنعنا من خیرک‏» این نه به آن معنا است که خدایا ما رابه حال خودمان رها نکن این اصلا قابل قبول و شدنى نیست که خدا یک‏موجود ممکن را به حال خود رها بکند چیزى که ذاتا نیازمند به خداست‏نمى‏تواند به حال خود رها باشد; یعنى آن فیض خاص را از ما نگیر،اگر آن فیض خاص را از ما گرفتى و اگر تو ولى ما نشدى دیگرى ولى مامى‏شود. ما دو ولى که بیش‏تر نداریم: خدا و طاغوت; «الله ولى‏الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور» تو اگر ما را رها کردى‏آن دیگرى که «والذین کفروا اولیائهم الطاغوت‏» ما تحت ولایت اوقرار مى‏گیریم. او هم که «احتناک‏» مى‏گیرد «حنک‏» مى‏گیرد، سوارى‏مى‏خواهد. این چنین نیست که شیطان انسان را از پاى دربیاورد و بکشدو او را راحت‏بکند، بلکه نه مى‏کشد و نه مى‏گذارد انسان حیات طیب‏داشته باشد، کار شیطان و خطر او این است که اسیر مى‏گیرد، وقتى‏اسیر گرفت انسان تمام هوش و فکرش را باید در خدمت‏شیطان پیاده‏کند. اگر انسان بمیرد و نابود بشود و یا مرگ هم براى نابودى باشدکه راحت مى‏شود یعنى عذابش موقت است. کار شیطان این است که با همین‏ابزار بخواهد کار خود را انجام بدهد. این است که اگر کسى‏یادآورى‏هاى حق در او اثر نکرد آن‏گاه مى‏فرماید: «انا جعلنا على‏قلوبهم اکنه ان یفقهوه و فى آذانهم و قرا و ان تدعهم الى الهدى‏فلن یهتدوا اذا ابدا» هر چه شما هدایتش کنى نمى‏آید، لذا چون مادیدیم لایق نیست توفیق را از او گرفتیم و به حال خودش رهایش کردیم‏او از این به بعد در تحت ولایت‏شیطان است. این آیه غرر آیات سوره‏مبارکه حشر به شمار مى‏آید چون هم مراقبت را دارد و هم محاسبت را;مخصوصا آیه بعدى که ما را به مراقبت وادار مى‏کند: «ولاتکونواکالذین‏» امر و نهى‏اش به یک جا برمى‏گردد گاهى به زبان امر مى‏گویدبه یاد خدا باشید و گاهى به زبان نهى مى‏فرماید که خدا را فراموش‏نکنید: «ولاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم‏» این که‏گفته‏اند هر کارى را به نام حق شروع کنید یعنى کارى را انسان بایدانجام بدهد که بتواند وقتى که وارد آن کار مى‏شود بگوید: «بسم‏الله الرحمن الرحیم‏» این یا واجب است‏یا مستحب، وگرنه در حرام ومکروه که نمى‏تواند بگوید خدایا به نام تو این «ادخلنى مدخل صدق واخرجنى مخرج صدق‏» هم که مخصوص این دو سه مقطع دنیا و برزخ وقیامت نیست کارى که انسان بتواند به خودش اجازه بدهد که بگوید«بسم الله الرحمن الرحیم‏» یا واجب مى‏شود و یا مستحب.

پس هر کارى‏که مى‏کنید به نام خدا شروع کنید یعنى کار باید طورى باشد که بشودبه نام خدا شروع کرد. آن گاه خانه‏اى که در آن، چنین افرادى درآن به سر مى‏برند رفیع است، وگرنه «فى بیوت اذن الله ان ترفع‏»کدام خانه است که اذن تشریعى به آن‏ها داده نشد نگفتند به این که‏شما بلند باشید اذن تشریعى که همگانى است که خدا به همه گفت‏بیایید ترقى و تعالى پیدا کنید، به همه اذن تشریعى داد، اما این‏«فى بیوت اذن الله ان ترفع‏» یک اذن تکوینى است.

خود ائمه علیهم السلام مخصوصا امام باقر سلام الله علیه یاائمه دیگر مى‏فرمودند که: کعبه سنگى از سنگ‏ها است که «لاتضر ولاتنفع‏» مردم موظف شدند بیایند مکه زیارت کنند که «من تمام الحج‏لقاء الامام‏» بیایند با ما بیعت کنند، امامت ما را بپذیرند و گرنه‏سنگى است که «لایضر و لاینفع‏» حالا خانه‏اى که «اذن الله ان یرفع‏»براى ساکن بیت است‏یا خود بیت، مسجد را نمازگزار آبرو مى‏دهد وگرنه‏«حجر لایضر و لاینفع‏» مسجد جزو بیوتى است که «اذن الله ان ترفع‏»شد، مشاهد ائمه علیهم السلام را خود ائمه آبرو دادند. اگرفرمود: «فى بیوت اذن الله ان ترفع‏» دلیلش را هم ذکر فرمود: «ویسبح له فیها بالغدو والاصال رجال لاتلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکرالله و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه‏» این‏ها هستند که به آن بیوت‏آبرو دادند. پس انسان مى‏تواند بیت‏خود را جزء بیوتى کند که «اذن‏الله ان ترفع‏» همان طورى که مسجد را نماز نمازگزار رفیع کرده‏است.

پاسداراسلام – شماره ۲۰۵

{ Add a Comment }

خود شناسى و خداشناسى (۱)

‌خود شناسى و خداشناسى (۱)

آیه الله جوادى آملى

« یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقوا الله‏ان الله خبیر بما تعملون و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم‏اولئک هم الفاسقون‏».

ترجمه: اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از خدا پروا دارید; و هر کسى بایدبنگرد که براى فردا[ى خود] از پیش چه فرستاده است و [باز] از خدابترسید. در حقیقت‏خدا به آن چه مى‏کنید آگاه است. و چون کسانى مباشید که‏خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچار خودفراموشى کرد; آنان همان‏نافرمانان‏اند».

خداوند سبحان بعد از این که قصد منافقین و اهل کتاب را بیان فرمود، راه‏تربیتى را هم به ما آموخت که انسان همانند آنان گرفتار عذاب نشود; آن‏راهى که گرچه دقیق است ولى همراه همه است همان «معرفت نفس‏» است. درمعرفت نفس، دو راه ذکر شد: عمومى و خصوصى، راه عمومى هم میسور همه است،این راهى هم که خصوصى است‏براى همه میسر است هیچ اصطلاح فنى در آن به کاربرده نشده است که مخصوص علما باشد، کسى نمى‏تواند بگوید من چون درس‏نخوانده‏ام و از این اصطلاحات باخبر نشده‏ام نمى‏توانستم این راه را طى کنم.

گرچه این راه دقیق است ولى براى همه قابل رفتن است، زیرا راه معرفت نفس‏است و انسان اگر از همه چیز غافل باشد از خود غافل نیست لذا فرمود: «یاایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقوا الله ان‏الله خبیر بما تعملون‏». گرچه خطاب مال همه انسان‏ها است از این جهت که‏مومنین برخوردارند مومنین را ندا مى‏دهد و این «اتقوا الله‏» اول ناظربه مراقبت است آن «اتقو»ى دوم ناظر به محاسبت است.

جمله «ولتنظر نفس ما قدمت لغد » به کمک چند طایفه از آیات تا حدودى‏روشن شد اما ذیل آیه همیشه ضامن مضمون آیه است این «ان الله خبیر بماتعملون‏» ضامن آن تقواى اول است هم محاسبه است هم تقواى دوم است چون‏انسان به جمیع کارهاى خود در معرض و مشهد خدا است و خداوند به همه‏کارهاى انسان آگاهى دارد، لذا هم مى‏تواند دلیل باشد براى تقواى درمراقبت، هم مى‏تواند دلیل باشد براى تقواى در محاسبه. مى‏فرماید شما هرچه‏مى‏کنید خدا خبیر است نه تنها علیم است‏بلکه خبیر است همه ذرات ریز راکارشناسانه مى‏داند.

در آیه ششم سوره مجادله آمده است:

«یوم یبعثهم الله جمیعا فینبئهم بما عملوا احصیه الله و نسوه‏» همه‏کارها را خدا به این‏ها گزارش مى‏دهد، خدا همه کارها را احصا کرده است،اما این‏ها فراموش کرده‏اند. بنابراین اگر یک حساب‏رس دقیقى بر ما احاطه‏دارد ما هم در مراقبت‏باید با تقوا باشیم و چیزى را کم و زیاد نکنیم.

این که محاسبه و مراقبه بسیار سخت است‏براى آن است که قاضى مى‏خواهد خودش‏را محاکمه کند، این حب نفس مایه کورى قضاهاى قاضى است: «حب الشى‏ء یعمى‏و یصم‏» چه این که «بغض الشى‏ء هم یعمى و یصم‏». انسان مى‏خواهد دشمن خودرا محکوم و خود را حاکم کند، لذا به دشمن بغض و به خودش محبت دارد، آن‏گاه همین قاضى که به خود علاقه و به دشمنش کینه دارد، بخواهد سالم قضاوت‏کند بسیار سخت است، از این رو فرمود:

«ان الله خبیر بما تعملون‏».

خیلى از کارهاست که از یادت مى‏رود یا تناسى (خود را به فراموشى زدن)دارى ولى خداوند احصا مى‏کند. در یکى از خطبه‏هاى نورانى نهج البلاغه هست‏که: «ذهب المتذکرون و بقى الناسون او المتناسون‏» آن‏ها که به یاد حق‏بودند رحلت کردند و آن‏ها که یا اهل نسیان‏اند و یا تناسى مى‏کنندمانده‏اند. اگر کسى بداند که «ان الله خبیر بما تعملون‏» و بداند که‏«احصاه‏الله و نسوه‏» هم در مراقبه دقیق است و هم در محاسبه.

در سوره‏مبارکه انبیا آیه ۴۷ فرمود: «و نضع الموازین القسط لیوم القیامه فلاتظلم شیئا و ان کان مثقال حبه من خردل اتینا بها».

اگر یک پر اسفنجه هم‏باشد ما او را احضار مى‏کنیم:

«و کفى بنا حاسبین‏»

پس یک چنین موجودى درفوق ماده بر ما احاطه دارد و ما در محضر او مى‏خواهیم اهل مراقبت‏باشیم ورقبه بکشیم. ببینیم چه کارهایى انجام داده‏ایم و اهل محاسبه باشیم، اگرچنان‏چه کار خیرمان زیادتر بود که حمد کنیم و اگر کار بدمان زیادتر بوداستغفار کنیم و با توبه جبران نماییم. این راهش است پس این «ان الله‏خبیر بما تعملون‏» هم مضمون «اتقوا الله‏» اول را تامین کند هم‏مى‏تواند مضمون اتقوا الله ثانى را تامین کند، پس هیچ کدام تکرارنیستند.

راه مراقبت از نفس

ما از چه راه این «ولتنظر نفس‏» را طى کنیم مى‏فرمایدراهش این است:

«و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم‏الفاسقون‏»

فاسق حقیقى کسى است که خود را فراموش بکند. این دیگر درس‏خواندن نمى‏خواهد تا کسى بگوید من درس نخواندم و نمى‏توانستم اهل حساب‏باشم. فرمود شما خدا را فراموش نکنید اگر کردید خودتان را فراموش‏مى‏کنید، اگر خودتان را فراموش کردید دیگرى به جاى شما مى‏نشیند و دیگرى‏را به جاى خدا مى‏نشانید. این که مکتب‏هاى گوناگون در غرب و غیر غرب پیداشده است که اندیشه انسان را به جاى وحى و انسان را به جاى خدا مى‏نشاندبراى این است که خدا را فراموش کرده‏اند وقتى خدا را فراموش کردند کسى‏بالاخره باید این جهان را اداره و قوانینى وضع کند، اگر خدا و وحى فراموش‏شد انسان و اندیشه انسان به جاى خدا و وحى مى‏نشیند. فرمود: مثل کسانى‏نباشید که خدا را فراموش کرده‏اند. در این کریمه چند لطیفه است:

یکى این که نفرمود خدا را فراموش نکنید فرمود مثل آنان که خدا را فراموش‏کرده‏اند نباشید. در کتاب‏هاى ادبى آمده است که انسان اگر یک قاعده کلى رابا مثل ذکر کند بهتر در اذهان جاى مى‏گیرد.

مى‏فرماید مانند کسانى نباشید که خدا را فراموش کرده‏اند و خدا آن‏ها را ازیاد خودشان برده است. اگر بفرماید: «و لاتنسوا الله‏» این لطیفه و مزیت‏را ندارد و دلالت نمى‏کند به این که یک عده خدا را فراموش کرده‏اند و کیفرتلخ‏اش را هم چشیده‏اند، اما وقتى بفرماید:

«و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم‏»

معلوم مى‏شود که عده‏اى که خدا را فراموش کرده‏اند به این‏کیفر رسیده‏اند. این صرف تئورى و فرض نیست‏بلکه واقعیتى است.

دوم آن است که در قرآن کریم آمده که اگر کسى خداوند را فراموش کند خودرا فراموش مى‏کند. در بخش دیگرى از قرآن آمده است: کسانى که خدا رافراموش کرده‏اند فقط به فکر خودشان هستند. معلوم مى‏شود نفس و خود، چندمرحله دارد: یک خود اصیل و واقعى است که اگر ما خدا را متذکر بودیم آن‏را متذکریم و اگر او را فهمیدیم خدا را مى‏فهمیم. و یک خود حیوانى است که

«اولئک کاالانعام بل هم اضل‏»

که اگر خدا را فراموش کردیم به فکر اوئیم،چون در این مراتب نزولى وقتى که قرآن از افراد بى‏خبر سخن مى‏گویدمى‏فرماید این‏ها که از حیات انسانى تنزل کرده‏اند در حد حیات حیوانى‏اند:

«ذرهم یاکلوا و یتمتعوا و یلههم الامل‏»

این‏ها در حد حیات حیوانى‏انداز این مرحله نازل‏تر مى‏فرماید: «بل هم اضل‏» از این مرحله نازل‏تر حیات‏گیاهى است و از این نازل‏تر به مرحله جمادات مى‏رسد و از این مرحله نازل‏تراین است که:

«و ان منها کالحجاره او اشد قسوه‏»

که از جماد هم پایین‏ترمى‏آید یعنى از سنگ پر برکت هم پایین‏تر مى‏آید یعنى جماد بى‏اثر مى‏شود. درسیر نزولى همه مراحل را گذرانده است در این بخش مى‏فرماید: کسانى که به‏یاد خدا نیستند خودشان را فراموش مى‏کنند.

در سوره مبارکه آل عمران هم‏مى‏فرماید: این‏ها فقط به فکر خودشان‏اند. «اهمتهم انفسهم‏»

آیه ۱۵۴ سوره‏آل عمران است که مى‏فرماید: سخن از اعزام به جبهه و مساله جنگ و ایثار وفداکارى شد، این‏ها فقط به فکر خودشان هستند:

«ثم انزل علیکم من بعض‏الغم امنه نعاسا یغشى طائفه منکم و طائفه قد اهمتهم انفسهم یظنون بالله‏غیر الحق ظن الجاهلیه‏»

این ها فقط به این فکرند که فقط خودشان را حفظکنند. کسى که خود را فراموش کرده است چه خودى براى او باقى مانده که فقطبه فکر خودش هست، این کدام خود است؟ آن خودى است که فراموش کرد یا این‏خودى است که الان اوست؟ این نفس که گفته شد:

«من عرف نفسه فقد عرف ربه‏»

این کدام نفس است؟ این نفسى که «قد اهمتهم‏انفسهم‏» این نفس است‏یا آن نفسى که «و لاتکونوا کالذین نسوا الله‏فانسیهم انفسهم‏» قرآن کریم که مى‏فرماید: ممکن نیست کسى خود را ببیند وخداى را نبیند این شدنى نیست انسان یک آینه است‏یعنى آن خود حقیقى انسان‏بى‏غبار. ممکن نیست کسى آینه شفاف بى‏غبار را ببیند و صاحب صورت را نبیند.

اگر کسى آینه را دید صاحب صورت را مى‏بیند، ولى اگر آینه را آن قدرغبارآلود کرد که او را ندید و چیز دیگرى را دید البته صاحب صورت رانمى‏بیند. این که فرمود اگر شما خدا را فراموش کردید خودتان را هم فراموش‏مى‏کنید و کیفر تلخ فراموشى خدا این است که خودتان را فراموش مى‏کنیدمقابلش در سوره مبارکه اعراف آیه ۱۷۳ آمده است:

«و اذ اخذ ربک من بنى‏آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم على انفسهم الست‏بربکم قالو بلى‏»

حالا این‏موطن کجا است موطن عقد است موطن فطرت است‏بماند، ولى مى‏فرماید در آن‏موطن، خداوند انسان را به خودش نشان داد:

«اشهدهم على انفسهم‏»

یعنى‏انسان را شاهد خودش کرد خودش مشهود خود شد، خود را دید. خدا در این‏«اشهاد» سوال مى‏کند چه چیزى را مى‏بینى؟ گفت تو رامى‏بینم ربوبیت تو وعبودیت‏خودم را مى‏بینم: «و اذ اخذ ربک من بنى آدم من ظهورهم ذریتهم‏»این آیه «ذر» نیست این «ذریه‏» است، این سخن از آن نیست که از صلب‏حضرت آدم سلام الله علیه ذرات ریزى استخراج شد براى این که با ظاهرآیه هم مطابق نیست نمى‏فرماید: «و اذ اخذ ربک من آدم من ظهره ذریتهم‏»مى‏فرماید: «من بنى آدم من ظهورهم ذریتهم‏» حالا این موطن کجاست‏بحث‏دیگرى دارد ولى از «و اشهدهم على انفسهم‏» یعنى جعلهم شاهدین على‏انفسهم، انسان را به خودش نشان داد آن گاه سوال کرد که چه مى‏بینى؟ گفت:تو را مى‏بینم. مثل این که اگر کسى قدرت داشته باشد سر آینه را خم کندآینه را نشان خود آینه بدهد و از او سوال کند که چه مى‏بینى؟مى‏گوید: تو را. ممکن نیست کسى آین را ببیند و در آینه، صاحب صورت راننگرد سخن از این نیست که «انا عبد و انت رب‏» و یا از این که

«مولاى یا مولاى انت الخالق و انا المخلوق‏»

بلکه سخن بالاتر از این مرحله است:

«انت الرب و انا المربوب و هل یرحم المربوب الا الرب‏».

مناجات معصومین‏علیهم السلام هم درجاتى دارد.

سخن از این نیست که من مربوبم و تو ربى‏و تو باید مرا اداره کنى، سخن از «من‏» نیست ولو به عنوان من فقیر،بلکه سخن از «تو» است. از انسان سوال مى‏کند چه چیزى را مى‏بینى مى‏گویى‏تو را مى‏بینم، نه این که تو خالقى و من مخلوقم این جا سخن از من و تونیست‏سخن از توست، فقط. این حالت هست. از بزرگان سوال کردند که شما این‏آیه «ذریه‏» یادتان هست فرمود: آرى، مثل این که دیروز بود. حالا این‏هاکى‏اند، نمى‏دانیم.

به هر حال ما اگر آن راه‏ها برایمان پیچیده باشد ظاهر این کلمه که مستورنیست، مى‏فرماید: ما وقتى انسان را نشان خود انسان دادیم دیگر سوال‏نکردیم. نفرمود قال یا قلت الست‏بربکم، مرا نمى‏بینى قال بلى، چرا، دیگرنفرمود «و اذ اخذ ربک من بنى آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم على انفسهم‏و قال الست. قال هم متحلل‏» نشده همین که انسان را نشان خود انسان داد،فرمود مگر من رب نیستم؟ عرض کرد: چرا، قالوا بلى تو ربى، ما ربوبیت تورا مى‏بینیم. در جهان طبیعت چنین چیزى نیست که کسى آینه‏اى بسازد و سر آن‏را خم بکند و به خودش نشان بدهد و از او حرف بگیرد و بگوید که: که رامى‏بینى؟ بگوید: تو را. اما جان آدمى یک چنین آینه‏اى است. حالا اگر کسى صاحب صورت را ندید خوب خودش را نمى‏بیند دیگر فرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله‏فانسیهم انفسهم‏» شما او را فراموش نکنید وگرنه خودتان از یادتان‏مى‏روید. آن خود اصلى مستور مى‏شود همین خودى که «کالانعام بل هم اضل‏»ظهور مى‏کند این مى‏شود «اهمتهم انفسهم‏» هرچه بگویند جبهه نیرو لازم دارداین مى‏گوید من به فکر خودم هستم، همین کسى که آن خود اصلى را فراموش‏کرده، حیوان شده است و فقط به فکر خودش است، قبلا که این خود او نبود، ابزار بود; یعنى در مرحله نفس نباتى یا در مرحله گیاهى که انسان احتیاج‏به غذا دارد این‏ها ابزار آدم است، اگر کسى آن اصل را رها کرد خود این‏ابزار مى‏شود صاحب انسان، یعنى همان «اهمتهم انفسهم‏». حالا اگر از این‏سخن بخواهید «یظنون بالله بغیر الحق ظن الجاهلیه‏» تا آخر آیه حرف همین‏است که چرا جبهه رفتند اگر نمى‏رفتند کشته نمى‏شدند، حالا همین این داردحرف مى‏زند «یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیه‏» و امثال ذلک.

بنابراین آن آیه مبارکه سوره حشر در کنار این آیه سوره مبارکه اعراف که‏قرار مى‏گیرد معلوم مى‏شود این حرف در دو طرف است: اگر کسى خود را ببیندخداى خود را مى‏بیند، خود را نبیند، خدا را نمى‏بیند، اگر کسى سرى به آینه‏بزند صاحب صورت را مى‏بیند، اگر کسى کارى به آینه نداشته باشد، صاحب صورت‏را نمى‏بیند. این اصل کلى در شواهد فراوانى از قرآن کریم ظهور کرده است،در پایان سوره مبارکه یس استدلال قرآن کریم این است که کسى که معاد رامنکر است، منکر خدا است، چون معاد در حقیقت همان رجوع به مبدء است «وما قدروا الله حق قدره‏» چون مبدء را نشناخته‏اند منکر معادند. آنان که‏منکر معادند، قرآن درباره‏شان در آیه ۷۸ سوره یس مى‏فرماید:

«و ضرب لنامثلا و نسى خلقه قال من یحى العظام و هى رمیم‏»

این چون نفس خود را ندیدو خود را فراموش کرد منکر معاد شد. اگر کسى خودش یادش باشد امکان نداردمنکر معاد باشد. فرمود: کسى که اشکال مى‏کند و مى‏گوید «من یحى العظام وهى رمیم‏» براى این است که خودش یادش رفته است. چطور ممکن است کسى خودش‏یادش باشد و بگوید من؟

«هل اتى على الانسان حین من الدهر لم یکن شیئامذکورا»

من هیچ بودم و خداى سبحان به این وضع آورد «کسونا العظام‏لحما» شد و«انشاناه خلقا آخر» خوب الان که همه اجزا هست روح هم که ازبین نمى‏رود دوباره مى‏تواند به حالت اولى برگردد این چون خودش یادش رفته‏است معاد را از دست داده است.

استدلال قرآن کریم این است: «و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه‏».

معلوم مى‏شوداگر خودش را فراموش نمى‏کرد هرگز در مورد معاد اشکال نمى‏کرد هم چنین روشن‏مى‏شود که معرفت نفس، آن نقش را دارد که اگر کسى خود را فراموش بکندمبدء را فراموش مى‏کند اگر خود را فراموش بکند معاد را فراموش مى‏کند،اگر خود را ببیند و فراموش نکند، مبدء را مى‏بیند، اگر خود را فراموش‏نکند معاد را مى‏بیند.

پاسداراسلام – شماره ۲۰۴

{ Add a Comment }