دارالقرآن حوزه علمیه امام کرج

 

یکی از اهداف عالیه انقلاب اسلامی و رهبر فرزانه مان حضرت آیت الله خامنه ای ( مد ظله العالی)

ترویج فرهنگ قرآنی میان اقشار مختلف جامعه است . چناچه فرموده اند : (امروز فرصتی تاریخی و استثنائی است برای اینکه قرآن در هدایت فکر و عمل انسانها ، قدرت و چیرگی خود را نشان دهد. ) و در جایی دیگر با کلامی رسا می فرمایند : (قرآن مثل باران است اگر دل شما سرزمین مستعدی باشد در آن نفوذ می کند ، خودتان را آماده کنید دلتان را در مقابل بارش باران قرار دهید قرآن تا اعماق دل شما نفوذ می کند خودش مفاهیم خود را برای شما روشن می کند به شرطی که با قرآن انس پیدا کنید . )

دارالقرآن کریم حوزه علمیه امام صادق (ع) کرج با هدف ارتقاء سطح قرآنی مدرسه با همکاری متولیان ارجمند آقایان مدرسی (زید عزهما) و مدیریت محترم در سال ۱۳۸۸ مصادف با ماه نزول قرآن فعالیت خود را آغاز نمود .

چشم اندازی که در این مجموعه تعریف شده است تحقق سخنان مقام معظم رهبری (حفظه الله تعالی) همان سرمشقی که برای حوزه های علمیه و روحانیون معزز تعیین کردند می باشد .

در چهار بخش :

۱- پرداختن به آموزش قرائت و حفظ قرآن کریم ۲- پرداختن به آموزش علوم قرآنی و آشنایی با تفسیر علمی ۳- پاسخ دادن به شبهات قرآنی موجود در اذهان

۴- تبیین و تفسیر آیات قرآن با دقت بسیار ظریف .

امید است إن شاءالله مورد الطاف خاصه حضرت بقیه الله الأعظم ارواحنا فداه قرار بگیریم .

و من الله توفیق (علی ریاحی دهکردی)

 

 

{ Add a Comment }

خودشناسى و خداشناسى(۴)

خودشناسى و خداشناسى(۴)

آیه الله جوادى آملى

«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغدو اتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون. و لا تکونوا کالذین نسواالله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون‏».

ترجمه: اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از خدا پروا دارید; و هرکسى باید بنگرد که براى فردا[ى خود] از پیش چه فرستاده است و[باز] از خدا بترسید. در حقیقت‏خدا به آن چه مى‏کنید آگاه است.و چون کسانى مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان‏را دچار خودفراموشى کرد; آنان همان نافرمانان‏اند».

پیش فرست انسان

خداوند سبحان براى این که انسان به سرنوشت منافقان و سایرکفار مبتلا نشود فرمود اهل مراقبت و محاسبه باشید و ببینیدبراى فردا چه فرستاده‏اید; چه آنها که اهل مراقبت و محاسبت‏اندبراى فردا چه مى‏فرستند و چه کسانى که اهل نسیان و عصیان‏اندبراى فردا چه مى‏فرستند، منتها قرآن کریم اعمال فاسد و طالح راپیش فرست نمى‏داند نه این که آنها که اهل نسیان و عصیان‏اندبراى فردا نفرستاده‏اند آنها هم فرستاده‏اند ولى چیزى رافرستاده‏اند که به سود آنها نیست. مثل این که دل هاى کافران‏را خالى مى‏داند و مى‏فرماید: «و افئدتهم هواء» دل‏هاى اینهاخالى است. در آیه دیگر مى‏فرماید: «و لکن من شرح بالکفر صدرا»این کفار شرح صدر دارند هر معصیتى را مى‏پذیرند هر اخلاق فاسدى‏را مى‏پذیرند، گرچه از نظر معارف الهى شرح صدر ندارند ولى ازنظر معاصى شرح صدر دارند، مع ذلک مى‏فرماید: «و افئدتهم‏هواء» دل‏هاى اینها تهى است هیچ چیزى در دل آنها نیست‏بااین که همه رقم معاصى در دل آنها هست. پس این چنین نیست که‏اگر کسى خود را فراموش نکرد براى فرداى خود چیزى نمى‏فرستد،مى‏فرستد منتها به سود او نیست. چون همه ابتلائات در اثر نسیان نفس است قرآن کریم ما را به آن‏اصل متذکر کرد فرمود به یاد خودتان باشید تا براى خودتان چیزبفرستید این یاد خود را در موارد فراوان ذکر کرده است، فرمودخود را اگر به عنوان آیت و علامت‏بشناسید خوب است و اما اگر به‏عنوان این که چیزى هستید ببینید این غرور است و بسیار بد است. در بحثهاى قبل ملاحظه فرمودید این «و اذ اخذ ربک من بنى آدم‏»یعنى متذکر این صحنه باشید این صحنه الان هم هست منتها دیگران‏پیش از شما بودند و بیش از شما به این عمل کردند شما بعد ازآنها آمدید وگرنه اصل این مسئله هست مثل این که خداى سبحان به‏رسولش صلى الله علیه و آله و سلم مى‏فرماید:«و اذکر فى الکتاب ابراهیم‏» «و اذکر فى الکتاب موسى‏» نه‏یعنى قصه آنها را بخوان یعنى سیره آنها را بدان و عمل بکن‏روزى این سیره را ابراهیم عمل مى‏کرد و زمان دیگر موسى یک روزهم شما. متذکر این مسئله‏اى که هرگز از بین نمى‏رود باش «و اذکرفى الکتاب ابراهیم انه کان صدیقا نبیا» پس سخن از قصه تاریخى‏نیست این «و اذ» یعنى «و اذکر» الان به یاد آن صحنه باش. اگرکسى به یاد آن صحنه بود الان مى‏تواند بگوید «بلى‏». پس ما یک‏راهى داریم که هم اکنون هم مى‏توانیم بگوییم «بلى‏» و ربوبیت‏حق و بودیت‏خود را بنگریم و بگوییم «بلى‏» آن راهش معرفت‏نفس است چرا؟ زیرا این «بلى‏» گفتن گرچه همه جا ممکن است امایک «بلى‏»اى است که با غفلت آمیخته است; یعنى اگر کسى درس وبحث‏بخواند و با براهین عقلى ثابت کند جهان خدایى دارد درهمان کلاس درس که نشسته است مى‏گوید: «بلى‏» چون برهان عقلى‏اقامه شد که خدایى هست، اما وقتى بیرون آمده است دیگر مى‏گوید:«لا»، در همان وسط کلاس درس و بحث که نشسته گرچه مى‏گوید:«بلى‏» و به یاد حق است، اما این ذکر و یاد حق است‏به حمل‏اولى و غفلت از حق است‏به حمل شایع، چون دائما مى‏خواهد بگویدکه من خوب تدریس و تقریر مى‏کنم اگر اشکالى در وسط درس شد سعى‏مى‏کند اشکال و مستشکل را در هم بکوبد، یا اگر قلم به دست گرفته‏و در حال نوشتن این مسائل هست مى‏خواهد بگوید من مستوفیا تقریرمى‏کنم این اثبات خدا و یاد خدا و نام خداست‏به حمل اولى وغفلت از خداست‏به حمل شایع. مثل همین نمازهایى که مامى‏خوانیم، در نماز کسى که رو به قبله ایستاده و نیت قربه الى‏الله هم کرده این نیت‏به حمل اولى است و غفلت‏به حمل شایع‏یعنى «هذه نیه و هذه لیست‏بنیه‏». نیت آن نیست که کسى بگوید من چهار رکعت نماز ظهر به جاى‏مى‏آورم نیت آن انبعاث روح است; یعنى اگر مرغى از یک سکویى‏پرواز کند مى‏گویند منبعث‏شد و طیران کرد، این حالت انبعاث رامى‏گویند نیت، اگر مصلى چنین حالى در او پیدا شد چون از این‏سکوى پرش پرواز کرد و نیت کرد آن گاه صلوه مى‏شود معراج مؤمن،وقتى به معراج رفت در این چهار رکعت در میان مردم نیست اماهنگامى که برمى‏گردد ادب ورود را رعایت مى‏کند; یعنى سلام مى‏کندو مى‏گوید: «سلام علیکم‏» ولى اگر کسى در جمع ما بود دیگر به‏ما نمى‏گوید «سلام علیکم‏». بزرگانى که این معانى را یافته‏اندمى‏گویند ما در موقع گفتن «السلام علکیم‏» خجالت مى‏کشیم، مثل‏این که الان در حضور یکدیگریم و خجالت مى‏کشیم که به هم بگوییم‏«سلام علیکم‏». اگر کسى جداى از این جمع بود وقتى وارد جمع شدمى‏گوید «سلام علیکم‏» اما اگر کسى در بین مردم بود که نمى‏گویدسلام علیکم. نمازگزارى که حواسش از مسجد و دنیا و از اهل دنیاپرش نکرد این در میان مردم است، پس چطور به خود اجازه مى‏دهدکه آخر نماز بگوید السلام علیکم و رحمه الله. پس نیت نماز به‏این معنا نیست که یک علم حصولى را از ذهن بگذرانیم بلکه آن‏انبعاث و پرش روح است و آن چه را که ما در نماز داریم این نیت‏است‏به حمل اولى و غفلت است‏به حمل شایع.

یاد حق و معرفت نفس

در باره یاد حق و معرفت نفس هم همین طور است این که به مافرمود: «و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم‏» مانندکسى نباشید که خود را فراموش کرده است و خدا را هم فراموش‏کرده است; یعنى خدا او را انسا کرده است. گاهى انسان مى‏خواهدسخن از معرفت نفس به میان بیاورد و این معرفت نفس را با آن چه‏که در کتاب‏هاى عقلى نوشته‏اند مى‏خواهد مطرح کند; یعنى درصدداست تا ثابت کند روح مجرد و قواى آن مجرداند، علم نفس به قواى‏خود حضورى است و خلاصه همه مسائلى که در کتاب‏هاى عقلى مطرح‏کرده‏اند بحث مى‏کند، مى‏نویسد و تقریر مى‏کند. همه اینها معرفت‏حصولى نفس است نه معرفت‏حضورى; یعنى معرفت نفسى نیست که به‏دنبالش معرفت رب باشد، این نوع معرفت گرچه لازم است ولى کافى‏نیست. این که قرآن مى‏فرماید: شما دو راه دارید و جمع هر دوراه میسر است. در سوره ذاریات مى‏فرماید: «و فى الارض آیات‏للموقنین و فى انفسکم ا فلا تبصرون‏» جهان خارج آیات الهى‏اندروح شما و خصایص روحى شما آیات نفسانى‏اند یا در سوره فصلت‏مى‏فرماید «سنریهم آیاتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى یتبین لهم‏انه الحق‏» معلوم مى‏شود که دو تا راه هست که جمعش میسر است:یکى راه بیرونى و مشاهده آیات بیرون و دیگرى راه درونى ومشاهده آیات درونى. از امیر المؤمنین علیه السلام نقل شده‏است که: «معرفه النفس انفع المعرفتین‏». این معرفت نفس، که انفع المعرفتین است، یعنى همین راه‏هاى‏حصولى و استدلالى که در کتاب‏هاى عقلى آمده است اثبات بشود روح‏موجود است، روح غیر از مزاج است، روح غیر از بدن و غیر ازماده است، روح و قواى آن، مجرد است. اینها در حقیقت اوست نه‏منم چون همه اینها مفاهیم کلى است و شخص ، شخص است، این یک‏برهان مفاهیم غایب است و شخص شاهد و حاضر این دو برهان.پس آن چه در ذهن ما مى‏گذرد ما نیستیم اوست لذا کاملا صحیح است‏که ما از همه این مفاهیم به «هو» اشاره کنیم; یعنى اگر کسى‏مدت‏ها در باره تجرد روح و روح‏شناسى بحث کرده مى‏تواند بگوید حتى‏کلمه «انا» به حمل اولى «انا» است ولى به حمل شایع‏«هو» است، مفهومى است در ذهن ما که اشاره مى‏کنیم آن، حقیقت‏انسان که این مفهوم من نیست، مضافا به این که مفهوم «من‏» یک‏معناى عامى دارد که هر کس مى‏تواند بگوید من. این دو برهان نشان مى‏دهد که حقیقت «من‏» این مفهوم نیست: یکى‏این برهان که این مفهوم کلى است و من، شخص خارجى‏ام، دوم این‏که این مفاهیم، غایب‏اند و من شاهد و حاضرم، پس هیچ کدام ازاینها «من‏» واقعى را به من نشان نمى‏دهند گرچه روزنه‏اى هست.

علم اخلاق و معرفت‏شناسى

اما علم اخلاق: علم اخلاق هم سرگذشت این است که چه چیزى فضیلت‏است و چه چیزى رذیلت، تقوا و فجور کدام است، ملکات از کجاحاصل مى‏شود، اعمال تا چه اندازه زمینه ملکات را فراهم مى‏کند.اینها بسیار خوب است و انسان در خلال این بحث‏هاى اخلاقى یک روح‏نزاهتى در او پیدا مى‏شود، اما هیچ کدام آن گره را نمى‏گشاید،چون همه اینها به حمل اولى معرفت نفس‏اند و به حمل شایع،بیگانه شناسى است. نه آن چه را که انسان در علم اخلاق درس وبحث مى‏گوید ملکات نفسانى خود آدم است نه آن چه را که درکتاب‏هاى عقلى به عنوان معرفت روح مى‏خواند، درونى‏ها بابیرونى‏ها یکى است; یعنى اگر کسى بحث عمیقى در باره گیاه‏شناسى‏کرد از نظم گیاه شناسى مى‏تواند پى به خدا ببرد، هم چنین اگردر باره انسان شناسى بحث کرد از نظم دستگاه انسان هم مى‏تواندپى به خدا ببرد، پس همان طورى که شناخت آثار گیاهى یک آیات‏آفاقى و بیرونى است، شناخت آیات انفسى هم علم حصولى و یک‏شناخت‏بیرونى است. نشانه‏اش این است که انسان در خلال درس وبحث‏مثل سایر بحث‏ها مى‏کوشد که خودش را نشان بدهد.

معرفت نفس و علم حضورى

پس آن معرفت نفسى که خدا مى‏فرماید که من انسان را به خودش‏نشان دادم و در آن نشان دادن هیچ کس «لا» نگفت همه‏اش گفت‏«بلى‏» آن چیست؟ آن راه، راه علم حصولى و استدلالى و درس اخلاق‏و توحید نیست، بلکه راه علم شهودى است. علم شهودى آن است که‏انسان با ذکر و یاد حق با درون خود کار کند نه با فکر یک‏انسانى که دارد غرق مى‏شود، چطور به فکر بدن خود هست و همه چیزرا فراموش مى‏کند فقط مى‏خواهد خود را برهاند این حال، حال حضوراست که از همه چیز غفلت مى‏کند.اگر شما از یک انسان غریق، ساده‏ترین مسائل ادبى را سؤال کنیدیادش نیست، او در آن حال واقعا نمى‏داند که فاعل، مرفوع است ویا مفعول منصوب، او در آن حال، ساده‏ترین و ابتدایى‏ترین مسائل‏ادبى از یادش مى‏رود، چون فقط خودش را مى‏خواهد. چون خود انسان‏ممکن نیست مستقل باشد اگر مستقل بود هرگز نیازى به جایى نداشت‏و ذاتا وابسته است همان طورى که در بحث هاى قبل ملاحظه فرمودیدوقتى ذاتا وابسته شد آن حق سبحانه و تعالى قیم و قیوم اوست،درون و بیرون و اول و آخر او را فیض خدایى مى‏گیرد که «داخل‏فى الاشیاء لا بالممازجه‏». سخن از ذات حق نیست، چون در ذات حق‏احدى حتى انبیا و اولیا(ع) راه ندارند. این «لا یدرکه بعدالهمم و لا یناله غوص الفتن‏» مخصوص افراد عادى نیست انبیا واولیا را هم شامل مى‏شود، لذا در باره خدا انسان به هر درجه‏معرفت‏برسد باید با اعتراف ضمیمه کند. غیر خدا را مى‏شود شناخت‏اما در باره خدا انسان به هر اندازه که برسد معرفت را باید به‏علاوه اعتراف کند و بگوید: «ما عرفناک حق معرفتک‏» آن وقت‏مى‏ماند فیض خدا و ظهور خدا. این ظهور خدا درون و بیرون، اول وآخر و ظاهر و باطن شخص را گرفته آن وقت چیزى براى این شخص‏باقى نمى‏ماند. ممکن نیست کسى خود را با علم شهودى و علم حضورى‏بشناسد و «بلى‏» نگوید. این «داخل فى الاشیاء» استثناپذیرهم که نیست این جمع مکسر محلى به الف و لام است آن فیض خدا درهمه اشیا بدون این که چیزى را فروگذار کند ظهور کرده است، آن‏گاه صورت مرآتیه اگر خواست‏خودش را ببیند و حرف بزند چه‏مى‏گوید؟ منظور از مرآتى که در کتاب‏هاى عقلى و عرفانى مطرح‏مى‏شود آن مرآتى نیست که در بازار آینه‏فروشان است، مرآت دربازار آینه‏فروشان به همین شیشه‏اى که پشتش جیوه است و قطرى وقابى دارد و مکعب شکل است مى‏گویند و آینه مرآت، آن چه که مرآت‏حقیقى است‏یعنى ما به الرؤیه است آن صورتى است که در درون‏آینه است نه خود این شیشه و جیوه، آن مرآت یعنى ما به الرؤیه‏و آن ما به الرؤیه صاحب صورت را نشان مى‏دهد اما خودش هیچ است.اگر آن مرآت بخواهد سخن بگوید و حرف بزند مى‏گوید من و تو یامى‏گوید تو، نمى‏گوید من و تو، مى‏گوید تو، لذا در همان آیه‏اى که‏قبلا تلاوت شد، دیدید که در آن مسئله پیمان‏گیرى، پیمان دو طرفه‏نیست‏» «و اذ اخذ ربک من بنى آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم‏على انفسهم ا لست‏بربکم قالوا بلى‏»، سخن از این نیست که من‏عبدم و تو ربى، سخن از این است که تو ربى، سخن از توست نه من‏و تو. توى آینه هیچ چیز نیست این نور که مى‏تابد در آینه چون‏جرم شفاف است از آینه منعکس مى‏شود به یک شیئى برمى‏خورد ما آن‏شى‏ء را در این زاویه عطف مى‏بینیم وگرنه در درون آینه، بیرون‏آینه، اطراف آینه، هیچ چیزى نیست. و آینه غیر از سراب است،سراب دروغ مى‏گوید و صورت مرآتیه راست مى‏گوید. در عین حال، درآینه هیچ نیست. مرحوم الهى قمشه‏اى رضوان الله علیه شعرى دارد به نام‏«نغمه حسینى‏»، که سرایش این شعر به خاطر نذرى بوده که ایشان‏کرده است، یکى از فرزندان مرحوم الهى به نام «حسین‏» دردوران خردسالى سخت‏بیمار شد و ایشان نذر کرد که اگر خداى‏سبحان این کودک را شفا دهد جریان حضرت سید الشهدا سلام الله‏علیه را به نظم دربیاورد، این کودک دم مرگ با این نذر شفاپیدا کرد و ایشان جریان سید الشهدا را به نظم درآوردند به نام‏«نغمه حسینى‏» که بسیار لطایف و معارف بلندى دارد، در آن جادر باره آخرین دقایق زندگى سید الشهدا(ع) هنگامى که حضرت از اسب‏به زمین مى‏افتند، این مصراع را دارد که: «آینه بشکست و رخ‏یار دید» یعنى آن چه که در قیامت‏باید براى همه پیش بیایدبراى این بزرگواران در این حالت پیش مى‏آید.

روایتى از امام صادق(ع)

در کتاب شریف «تحف العقول‏» در کلمات امام ششم‏سلام الله علیه سخنى از حضرت در وصف محبت آمده که فرمود: محبین ما چند گروه‏اند. یکى از اصحاب به نام «سدیر» عرض‏مى‏کند: من در پنهان و آشکار از محبین شما هستم، امام‏مى‏فرماید: «ان لمحبینا فى السر و العلانیه علامات یعرفون بها»دوستداران ما نشانه‏هایى دارند. آن مرد، عرض کرد:آن علائم و نشانه‏ها کدام است؟ حضرت فرمود: تلک خلال اولها انهم‏عرفوا التوحید حق معرفته‏» یعنى آنان به مقدارى که براى بشرمیسر است، حق معرفت دارند. روشن است که خداوند سبحان آن‏مقدارى که براى بشر میسر نیست از کسى نخواسته است. این که‏خداوند در باره عده‏اى مى‏فرماید: «و ما قدروا الله حق قدره‏».معلوم مى‏شود که حضرت آن حق المعرفه‏اى که براى بشر مقدور است‏مى‏فرماید نه آن مقدارى که مقدور نیست. این دو مطلب در کنار هم در یک خطبه نهج البلاغه جمع شده است که:«لم یطلع العقول على تحدید صفته و لم یحجبها عن واجب‏معرفته‏» (خطبه ۴۹) هیچ عقلى را اجازه نداد که به کنه صفت‏حق‏راه پیدا کند و هیچ عقلى را هم از مقدار لازم معرفت محجوب نکردآن مقدارى که واجب است راه باز است آن مقدارى که راه بسته است‏لازم نیست. در این جا فرمود: اولین‏اش آن است که اینها حق معرفت‏داشته باشند «عرفوا التوحید حق معرفته و احکموا علم توحیده‏و الایمان بعد ذلک بما هو و ما صفته‏» علم التوحید را محکم ومتقن بکند و به او ایمان بیاورد «ثم علموا حدود الایمان وحقائقه و شروطه و تاویله‏» اول خدا، بعد ایمان به خدا. سدیرعرض کرد: ما مجالس شما را زیاد درک کرده‏ایم اما نشنیده‏ایم که‏شما ایمان را این گونه توصیف بکنید که اول انسان باید حق‏معرفت‏خدا را بشناسد، بعد حدود ایمان و حقایق ایمان و شرایط‏ایمان و تاویل ایمان را بداند. حضرت فرمود:«نعم یا سدیر لیس للسائل ان یسئل عن الایمان ما هو حتى یعلم‏الایمان بمن‏» نمى‏شود که کسى سؤال بکند که ایمان چیست؟ مگر این‏که اول سؤال بکند آن کسى که مى‏خواهد به او ایمان بیاورد کیست،تا بعدا معلوم بشود که ایمان به او چیست. سدیر عرض کرد: اگرصلاح مى‏دانید آن چه را فرمودید تفسیر کنید. امام فرمود: «من‏زعم انه یعرف الله بتوهم القلوب فهو مشرک‏» اگر کسى خیال کردکه خدا چیزى است که در دل او آمده همین صورت وهمى خداست، و آن‏شخص، مشرک است، براى این که چیزى را که خدا نیست آن را خداپنداشته است. «و من زعم انه یعرف الله بالاسم دون المعنى فقداقر بالطعن لان الاسم محدث‏» با اسماى حسنى مى‏شناسد این به طعن‏بر خود اعتراف کرده است، چون اسما حادثند و خدا قدیم است آن‏مسمى قدیم است و این اسماء حادث. «و من زعم انه یعبد الاسم‏و المعنى فقد جعل مع الله شریکا» اگر کسى این اسم را تصور کردو گفت این الله را با آن معنا که این الله از آن حکایت مى‏کندمن عبادت مى‏کنم این معبود او دو تا شد نه یکى. «و من زغم انه‏یعبد المعنى بالصفه لا بالادراک فقد احال على غائب‏» اگر کسى‏بگوید که من خدا را با همین اوصاف مى‏شناسم معلوم مى‏شود که یک‏امر غایبى را عبادت مى‏کند نه امر حاضرى را. «و من زعم انه‏یعبد الصفه و الموصوف فقد ابطل التوحید لان الصفه غیر الموصوف‏»اگر کسى بگوید آن ذاتى که علیم و قدیر است، او قدیر مع الذات‏و علیم مع الذات را عبادت مى‏کند و موحد نیست. آن جمله اول که‏فرمود: «من زعم انه یعرف الله بتوهم القلوب فهو مشرک‏» سرش‏این است که ما هر چیزى را که مى‏خواهیم بشناسیم دو نوع وجوددارد: وجود خارجى و وجود ذهنى، وجود ذهنى‏اش راهنماى وجودخارجى است; مثلا درخت‏یک وجودى دارد در خارج که میوه مى‏دهد ویک وجودى دارد در ذهن.ممکن است کسى در شناخت درخت اشتباه بکند ولى بالاخره بشرمى‏تواند درخت‏شناس خوبى باشد. این معناى درخت دو لباس دارد:لباس خارجى و لباس ذهنى، این صورت ذهنى عین صورت خارجى است.ماهیت و مفهومى که در ذهن است عین همان است که در خارج است.درخت، انسان، زمین ، آب و همه پدیده‏هاى دیگر از همین قبیل‏انداز همین رو آن چه که پیش شما آمده مى‏تواند شما را به خارج‏راهنمایى کند لذا قابل شناخت است، اما ذات اقدس اله این چنین‏نیست; یعنى داراى دو وجود خارجى و ذهنى نیست و این گونه نیست‏که آن چه به ذهن ما آمده ما را به خارج راهنمایى کند. پس خدارا با چه بشناسیم خدا که معاذ الله مثل انسان یا سنگ ودرخت که نیست‏یک معنا داشته باشد این معنا گاهى در خارج است وگاهى در ذهن و تفاوت در وجود است وگرنه معنا همان معناست این‏طور که نیست چون این چنین که باشد مى‏شود «له مثل‏» در حالى‏«لیس کمثله شى‏ء» شجر خارجى یک مثل دارد این مثل‏اش مى‏آید درذهن ما آن چه که در ذهن ماست مثل آن است که در خارج است‏یاعین آن است که در خارج است این را مى‏شناسیم، اما چیزى که به‏ذهن نمى‏آید منزه از ماهیت است. پس ما آن را چگونه بشناسیم؟ ماباید از علم حصولى دست‏برداریم و به فکر لفظ و معنا و مفهوم وفکر نباشیم، خدا که عینیت و واقعیت‏خارجى عین ذات اوست‏به ذهن‏کسى نمى‏آید وقتى به ذهن نیامد ما باید دست از فکر بکشیم چون‏نه او مفهوم است نه ماهیت، ما باید برویم در خدمتش و بیرون تااو را در جاى خودش بشناسیم نه او را به ذهن بیاوریم. حال چگونه بیرون برویم؟ براى این که ما خودمان یک موجودبیرونى هستیم حقیقت‏مان یک موجود خارجى است، روح‏مان یک وجودخارجى است، علم شهودى ما یک وجود خارجى است، فیض خدا هم که درهمه جا حضور دارد ما همین‏جا که نشسته‏ایم بدون این که فکربکنیم اگر «اشهدهم على انفسهم‏» نصیب ما شد خود را مشاهده‏کردیم مى‏بینیم که قیم ما و قیوم ما فیضش در درون ما، اول ما،آخر ما بدون این که جایى براى ما بگذارد و بدون این که حلولى‏در ما بکند بدون این که با ما متحد بشود «داخل مع کل شى‏ء لابمقارنه‏» قیم ما اوست او را در آن جا مى‏یابیم، این است که‏«معرفه النفس انفع المعارف‏» است، این است که مى‏گوییم بلى،آن گاه اول خدا را مى‏شناسیم بعد خودمان را، فکر خودمان را وامثال ذلک. حالا حضرت چه چیزى را استدلال مى‏کنند، مى‏فرماید: «و من زعم انه‏یضیف الموصوف الى الصفه فقد صغر بالکبیر» اگر کسى خیال کردکه خدا را با اوصاف مى‏توان شناخت، موصوف را به علاوه صفت‏مى‏شناسد، و عظیم را ححقیر کرده است صفت‏به خود او متکى است‏«و ما قدروا الله حق قدره‏». سپس سدیر عرض کرد: پس ما چگونه خدا را بشناسیم؟ حضرت فرمود:«باب البحث ممکن و طلب المخرج موجود» بحث راهش باز است‏شمااگر بخواهید بشناسید اول باید بدانید معروفتان کیست، اگرمعروفتان غایب بود باید او را به وسیله صفات و علامت‏بشناسید،اگر معروفتان حاضر بود اول او را بشناسید بعد علامت او رابشناسید. این راه مشخصى است، اگر کسى پیش شما نیست و خواستیداو را بشناسید با علامت‏به سراغش مى‏روید تا او را بشناسید امااگر کسى پیش شما هست اول خودش را مى‏بینید بعد علامت و اوصافش‏را. حضرت فرمود: «باب البحث ممکن و طلب المخرج موجود ان معرفه‏عین الشاهد قبل صفته‏» این یک اصل کلى است «و معرفه صفه‏الغائب قبل عینه‏» این هم یک اصل کلى دیگر. ما دو اصل بیشترنداریم شما اگر کسى را خواستید بشناسید او یا غایب است‏یاحاضر اگر غایب بود به وسیله علامتها او را مى‏شناسید اگر حاضربود اول خودش را مى‏شناسید بعد نشانه‏ها و علامت او. آن گاه پرسید: چگونه امکان دارد که انسان در شاهد، اول خودش‏را مى‏شناسد بعد صفت و علامتش را. حضرت فرمود: «تعرفه و تعلم علمه و تعرف نفسک به‏» او را مى‏شناسى بعدمى‏فهمى علیم است‏سپس خودت را با او مى‏شناسى. اول او را و صفت او را مى‏شناسى، کار او را او که یکى ازکارهاى او خود تویى مى‏شناسى، «تعرفه و تعلم علمه و تعرف‏نفسک به و لا تعرف نفسک بنفسک من نفسک‏»، خیال نکن که خودت را باخودت مى‏شناسى، الان اگر این صورت موجود در آینه را ما به حرف‏دربیاوریم و بگوییم تو اگر بخواهى خود را بشناسى اولا: تو که‏چیزى نیستى اگر بخواهى خود را ببینى به چه وسیله‏اى مى‏بینى،مى‏گوید این شخص و صاحب صورت باید بیاید جلوى من بایستد تا من‏باشم و خودم را بشناسم.اولا: در آینه هیچ نیست، اگر هم صورت چیزى در آن باشد و بخواهدحرف بزند و ما بخواهیم از او سؤال کنیم که خودت را از چه راهى‏مى‏شناسى؟ مى‏گوید: اول آن شخص صاحب صورت باید باشد تا من نشانه‏او باشم و خودم را به وسیله او بشناسم.

استشهاد لطیف به داستان حضرت یوسف(ع)

بعد فرمود: و تعلم ان ما فیه له و به‏» هر چه هم که مال این‏شى‏ء است مال حق است. آن وقت‏حضرت استشهاد کرد به آیه قرآنى‏«کما قالوا لیوسف انک لانت‏یوسف قال انا یوسف و هذا اخى‏» چه‏برداشت لطیفى حضرت از سوره یوسف مى‏کند، فرمود: برادران یوسف‏وقتى که او را به چاه انداختند مدت‏ها بود که دیگر از او غایب‏بودند و غفلت داشتند و خیال مى‏کردند که او نابود شده، اما وقتى‏او را دیدند پى بردند که او یوسف است، نه این که فهمیدندیوسفى موجود است‏به علامت‏ها طبق آن علامت‏بر او منطبق کردند وگفتند که یوسف تویى، در قرآن ندارد که آیا یوسف تویى؟ بلکه‏آمده است: تو یوسفى. ما شاید ده‏ها و صدها بار این آیه را خوانده‏ایم اماآن طورى که حضرت استنباط مى‏کنند هرگز به یادمان نمى‏آید. حضرت مى‏فرماید: «انت‏» مقدم بر «یوسف‏» است، خدا نمى‏فرمایدیوسف تویى، گفتند تو یوسفى، چون یوسف اسم است از اسم پى به‏مسما نبردند از مسما پى به یوسف بردند، گفتند تو یوسفى، شاهدرا اول مى‏شناسند بعد اوصاف او را، نه این که اول اوصاف رابشناسند و بعد او را به وسیله اوصاف بشناسند. برادران یوسف با مشاهده خود او، او را شناختند و گفتند که:«انک لانت‏یوسف‏» آن هم در معرفى و جواب نگفت‏یوسف منم،فرمود: من یوسفم، نفرمود آن یوسفى که گم کردید و دنبالش‏مى‏گشتید منم، مطلوب شما یوسف نیست‏بلکه منم، «انا یوسف نه‏یوسف انا». من خودم مسمایم و اسم را زنده نگه مى‏دارم نه این‏که اسم مرا احیا کند برادران او هم از مسما پى به اسم بردند،خود او هم در جواب اول مسما را گفت که مسما اسم را احیا مى‏کندفرمود: «انا یوسف‏» مرا ببین پى ببر که یوسفم، نه این که به‏دنبال یوسف بگردى اوصافش را بدانى و آن قیافه‏ها را بر من‏تطبیق بکنى و آن جمال‏ها را بدانى بعد تطبیق بکنى و بگویى یوسف‏تویى، نه، مرا که دیدى مى‏فهمى که یوسفم. برادران یوسف گفتند: «انک لانت‏یوسف قال: انا یوسف و هذااخى‏» فرمود «فعرفوه به و لم یعرفوه بغیره و لا اثبتوه من‏انفسهم بتوهم القلوب‏» اینها یوسف را با استدلال‏ها و علامت‏ها واز طریق قیافه شناسى نشناختند بلکه از ذات او شناختند. حضرت‏فرمود اگر شما اهل شهود باشید و خودتان را ببینید اول خدا رامشاهده مى‏کنید بعد خودتان را، اول خدا را مشاهده مى‏کنید بعدغیر را. این راه مخصوص ائمه علیهم السلام نبود بلکه‏شاگردانى هم که حضرت تربیت کرده است این گونه بوده‏اند، یکى ازشاگردان آن بزرگوار «منصور بن حازم‏» است در کتاب شریف اصول‏کافى جلد اول، بابى هست‏به نام «انه تعالى لایعرف الا به‏»،یعنى خدا را فقط باید از راه خدا شناخت. روایت دیگرى در اول‏این باب از امیر المؤمنین علیه السلام نقل مى‏کند که :«اعرفوا الله بالله و الرسول بالرساله و اولى الامر بالامربالمعروف‏» خدا را با خدایى بشناسید، رسول را با رسالت‏بشناسید، اگر رسالت را شناختید رسول را مى‏شناسید و اگر خدایى‏را شناختید خدا را مى‏شناسید. مرحوم کلینى معنایى براى این روایت مى‏آورد که البته معناى‏بلند علمى است، اما وقتى که انسان وارد آن بحثها مى‏شود مى‏بیندکه بین آن معنایى که مرحوم کلینى کرده با آن معنایى که ازروایت مى‏توان استفاده کرد فاصله فراوان است. روایت‏سوم این باب که آخرین روایت هم هست از منصور بن حازم،شاگرد خوب امام ششم سلام الله علیه است، او به امام ششم‏عرض کرد که «انى ناظرت قوما» من در علم توحید با عده‏اى‏مناظره کردم به آنها گفتم: «ان الله جل جلاله اجل و اعز واکرم من ان یعرف بخلقه‏» خدا عزیزتر و جلال‏تر و گرامى‏تر از آن‏است که با دلیل شناخته بشود «بل العباد یعرفون بالله‏» مردم‏را باید با خدا شناخت‏یکى از بندگان خود ماییم. آن گاه امام‏ششم فرمود: «رحمک الله‏»; خدا تو را رحمت کند، خوب حرف زدى. آرى، این مکتب غنى اسلام و اهل بیت است که امثال منصور بن حازم‏مى‏پروراند که انسان مى‏گوید اول باید خدا را فهمید بعد خودش‏را، این بعد خودش را مثل همان است که صورت مرآتیه مى‏گوید اول‏صاحب صورت بعد من.

پاسداراسلام – شماره ۲۰۹

{ Add a Comment }

خود شناسى و خدا شناسى(۳)

خود شناسى و خدا شناسى(۳)

آیه الله جوادى آملى

«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغدواتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون × و لاتکونوا کالذین نسواالله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون × لایستوى اءصحاب النارو اصحاب الجنه اصحاب الجنه هم الفائزون‏». (۱)

ترجمه: اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از خدا پروا دارید; و هرکسى باید بنگرد که براى فردا[ى خود] از پیش چه فرستاده است و[باز] از خدا بترسید. در حقیقت‏خدا به آن چه مى‏کنید آگاه است.

و چون کسانى مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان‏را دچار خودفراموشى کرد; آنان همان نافرمانان‏اند».

بعد از گزارش حال منافقان و یهودیان بنى‏نضیر و بنى‏قریظه وبنى‏قینقاع و هشدار این که شیطان تا آخرین لحظه، دست از انسان‏برنمى‏دارد، انسان را تزکیه و راهنمایى مى‏کند و مى‏فرماید: «یاایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد» هر کسى‏نگاه کند ببیند براى فردا چه فرستاده است.

مفهوم فردا

قیامت نه تنها از آن نظر که نزدیک است «غد» (فردا) است‏بلکه‏همیشه «غدوه‏» و «غداه‏» و همیشه صبح است.

قیامت، بامدادى است که شامگاه ندارد، بر خلاف دنیا که شام‏گاهى‏بى‏بامداد و بى‏صبح و همیشه تاریک بود. خلاصه این چنین نیست که‏قیامت‏به شب منتهى بشود همیشه غد، غدوه و غدات است.

این هم که فرمود هر کسى نگاه کند ببیند براى فرداى خود چه‏فرستاده نه به این معناست که تاریخ را ورق بزند تا کسى بگویدمن یادم هست‏یا یادم نیست، چون هیچ کس نمى‏تواند بگوید من چه‏کار کرده و چه کار نکرده‏ام، چه چیزهایى یادم هست و چه چیزهایى‏یادم نیست و بهانه بیاورد، هر کسى خود را خوب مى‏شناسد، الان درچه حالتى است و به چه چیزهایى دل بسته است چون محصول اعمال‏قبلى به صورت ملکات فعلى ظهور کرده است. ممکن است ارقام‏کارهاى گذشته یاد انسان نباشد اما ملکات فعلى به خوبى یادانسان هست.

انسان الان در چه حالتى است و به چه چیزهایى علاقه‏مند است، علقه‏فعلى او محصول اعمال قبلى اوست پس به خوبى مى‏تواند خود رابررسى کند: «ولتنظر نفس ما قدمت لغد».

خودشناسى

قرآن کریم نه تنها به ما مى‏گوید که هر کسى بررسى کند ببیندبراى فردایش چه فرستاده است‏بلکه بهترین راه را همین معرفت‏نفس و سیر و سلوک نفس مى‏داند، در آیه ۱۰۵ سوره مبارکه مائده‏هم که از غرر آیات آن سوره است مى‏فرماید: «یا ایها الذین‏آمنوا علیکم انفسکم‏». در این آیه «علیکم‏» اسم فعل است‏یعنى‏«الزموا» تکان نخورید سر جایتان باشید، جایمان کجاست؟

«انفسکم‏» از جایتان تکان نخورید بیرون نروید. خلاصه «یاایها الذین آمنوا علیکم انفسکم‏» یعنى «الزموا انفسکم‏»، اگرخواستید سفر کنید سفر درونى کنید نه سفر بیرونى.

«لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم‏» اگر شما نجات پیدا کردید ضلالت‏دیگران آسیبى به شما نمى‏رساند.

توجه به خود و به دیگران

گاهى کسى در اول راه مى‏گوید: به من چه که دیگران گمراه‏شده‏اند، اما گاهى در آخر راه مى‏گوید نه در اول راه، و این‏دومى درست است و هیچ کس حق ندارد در اول راه بگوید به من چه‏دیگران چه مى‏کنند، چون یکى از مهم‏ترین وظایف دینى همان «امربه معروف و نهى از منکر» است اگر کسى در اول راه گفت‏به من‏چه و احساس مسئولیت نکرد این اصلا در سیر نفس وارد نشده است،اگر کسى هم به خودسازى و هم به نوع سازى پرداخت و دیگران رابا امر به معروف و نهى از منکر هدایت کرد عده‏اى هدایت‏شدند ودسته‏اى نشدند، آن گاه در پایان راه این شخص مى‏تواند بگوید به‏من چه، چون من وظیفه‏ام را انجام دادم تا آن جا که باید بگویم‏یا بنویسم یا بحث کنم کردم از این به بعد به من مربوط نیست.

پس آیه شریفه «لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم‏» مربوط به آغاز راه‏نیست نمى‏فرماید شما اگر به مقصد رسیدید ضلالت دیگران به شماآسیبى نمى‏رساند، شما اگر امر به معروف یا نهى از منکر نکردیدکه مهتدى نیستید. اگر کسى به این دو واجب مهم عمل نکندکه هدایت نمى‏شود و به وظیفه‏اش عمل نکرده است.

بنابراین در آخر راه هست که خداوند مى‏فرماید تو مسئول نیستى،انسان هم مجاز است‏بگوید به من چه.

سیدنا الاستاد علامه طباطبایى رضوان الله علیه ذیل این آیه‏بحث‏هاى مبسوطى دارند که بسیار جذاب و خواندنى است، چون با آیه‏«ولتنظر نفس‏» و نیز با آیه «لاتکونوا کالذین نسوا الله‏فانسیهم انفسهم‏» تناسب دارد. خلاصه «یا ایها الذین آمنواعلیکم انفسکم لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم الى الله مرجعکم جمیعافینبئکم بما کنتم تعملون‏» ما براى این که ببینیم در چه حالت‏هستیم اگر گذشته یادمان نیست الان موجودى‏اش یادمان هست، موجودى‏عبارت از ملکات است هر کس اگر در ملکات خود بیندیشد خوب‏مى‏تواند خود را بشناسد و بداند که در چه حالتى است و به چه‏چیزهایى علاقه‏مند است. براى این که ما این راه را طى کنیم آن‏هاکه خود این راه را پیموده‏اند چندین وسیله به ما ارائه داده‏اندتا با توسل بدان‏ها طى طریق کنیم:

تشویق و ترغیب، تخویف، تحبیب، از جمله آن حالت; یعنى گاهى‏گفته‏اند نمى‏دانید بهشت چه خبر است اگر مى‏دانستید هرگز این‏جاجمع نمى‏شدید، حضرت امیر سلام الله علیه در نهج البلاغه‏مى‏فرماید: شما نمى‏دانید بهشت چه خبر است اگر مى‏دانستید هرگزاین جا پیش من جمع نمى‏شدید و سراغ کارهایتان مى‏رفتید تا شمارا زودتر به آن عالم برساند. این‏ها تشویق است که نمونه‏هاى آن‏فراوان است.

واقعیت دنیا

گاهى بیانات زهدآمیز داردو دنیا را طورى به ما معرفى مى‏کند که‏ما اگر اهل ذوق باشیم و این ذائقه‏مان را تخدیر نکرده باشیم‏هرگز به آن رغبت نمى‏کنیم. گاهى انسان ذوق خود را از دست مى‏دهدو هر لطافتى که در شعر و ادبیات باشد از آن لذت نمى‏برد.

اما گاهى ذوق‏هاى معنوى خود را از دست مى‏دهد، در این صورت،هرچه زشتى‏هاى دنیا را براى او بگویند باز او به دنیا حریص‏است، این که فرمود: «ولتنظر نفس ما قدمت لغد» یعنى ببینیدکه خودتان در چه حالتى هستید. اگر شما براى یک الاغ گرسنه، که‏آب و علف فراوانى برایش آماده کرده‏اند، ظریف‏ترین اشعار وجمله‏ها را در بدى آن غذا بخوانید و بگویید این مردار است وبدبو است، باکش نیست چون این لطایف ادبى را درک نمى‏کند اماانسانى که اهل ذوق باشد وقتى که غذاى گوارایى پیش او حاضرکردند و در همین هنگام کسى یک نثر یا یک نظم ادبى خواند و این‏غذا را به مردار تشبیه کرد او دیگر رغبت نمى‏کند بخورد چون این‏ذوق زنده است. حضرت امیر سلام الله علیه دنیا را به صورت‏یک مردار عفن معنا کرده است، اگر کسى اهل ذوق باشد و آن لطافت‏درونى خود را حفظ کرده باشد هرگز به سراغ حرام نمى‏رود و درحلال هم ولع ندارد.

حضرت(ع) ابتدا گذرا بودن دنیا را ذکر مى‏کند که مدتش کوتاه است‏در پایان خطبه ۱۸۸ مى‏فرماید: «فان غدا من الیوم غریب، مااسرع الساعات فى الیوم، واسرع الایام فى الشهر، و اسرع الشهورفى السنه واسرع السنین فى العمر».

ساعت‏هاى روز، روز را تشکیل مى‏دهند و روزها به سرعت هفته راتشکیل مى‏دهند و هفته‏ها به سرعت، ماه را تشکیل مى‏دهند و ماه‏هابه سرعت عمر را تشکیل مى‏دهند و عمر از بین مى‏رود، این گذرابودن دنیا.

در خطبه ۱۹۰ نهج البلاغه، همه دنیا را به صورت یک روز یاحداکثر به صورت یک ماه تشبیه مى‏کند و مى‏فرماید:

«وانصرفت الدنیا باءهلها واخرجهم من حضنها فکانت کیوم مضى‏اءو شهر انقضى‏». همه دنیا کوتاهى‏اش یا در حد یک روز است و یاحداکثر در حد یک ماه این درباره کوتاهى مدت. چیزى که در این‏دنیا هست که لذت‏هاست که انسان را به خود جذب مى‏کند، حضرت هم‏درباره این لذت‏ها سخن مى‏گوید که این لذت دوام نداردو هم این‏که آن لذت را در لفظ التذاذ تبیین مى‏کند. در این خصوص حضرت(ع) دو تا سخن دارد: یکى این که این لذتى است زودگذر که یک تلخى‏در شت‏سرش هست، و دیگر آن که این لذت را در حین التذاذ به‏صورت یک مردار تشبیه مى‏کند.

اما آن که فرمود هر لذتى یک پایان تلخى را دارد آن را درکلمات قصار شماه‏۲۸۶ این چنین فرمود: «ما قال الناس لشى‏ءطوبى له الا و قد خباء له الدهر یوم سوء» خلاصه هیچ زنده بادى‏نیست که یک مرگ بر فلانى هم پشت‏سرش هست، هیچ آفرینى نیست مگراین که یک نفرینى را هم به دنبال دارد. آن بیانى که: «الدنیایومان یوم لک و یوم علیک‏» مشابه همین است. خلاصه دنیا براى‏هیچ کس، یک چهره ندارد بلکه به هر کسى خوش گذشت‏یک روز، تلخى‏هم در کنارش هست. اما آن جا که دنیا را در ظرف التذاذ به صورت‏یک کار حیوانى تشبیه مى‏کند همان است که در نامه معروفى که‏براى عثمان بن حنیف مرقوم فرموده‏اند و در نامه ۴۵ نهج البلاغه‏هست. این نامه از نامه‏هاى معروف حضرت است. در این جا سخن اززهد نیست‏بلکه سخن از ذوق است، سخن در این نیست که کسى زاهدباشد جهنم نرود یا بهشت‏برود، سخن در ذوق است اگر کسى اهل ذوق‏بود اهل شکم نیست‏با این جمله‏ها ملاحظه بفرمایید در این فراز۱۰، نامه ۴۵، که عثمان بن حنیف را آن چنان مورد مواخذه قرارمى‏دهد و مى‏فرماید: «و انما هى نفس ارضها بالتقوى‏» من نفسم‏را با تقوا ریاضت مى‏دهم. ریاضت همان تمرین است، اگر بخواهندیک حیوان وحشى را اهلى کنند با ریاضت‏یعنى با تمرین مى‏کنند.

آن گاه مى‏فرماید من چگونه نفسم را ریاضت مى‏دهم، در فراز ۲۱این نامه مى‏فرماید: «الیک عنى یا دنیا فحبلک على غاربک‏» به‏این جا مى‏رسد که مومن کسى است که باکش نیست «من ازور عن‏حبائلک وفق والسالم منک لایبالى ان ضاق به مناخه والدنیا عنده‏کیوم حان انسلاخه‏».

کل دنیا نزد مومن یک روزى است که باید منسلخ بشود، این انسلاخ‏هم از تعبیر آیه‏۳۷ سوره مبارکه «یس‏» گرفته شده است که:

«نسلخ منه النهار فاذا هم مظلمون‏» یعنى این روشنى که‏داشته‏اند یک قشرى بود که روى این فضا را پوشانده بود، ما این‏قشر روشن را که برداشتیم درونش تاریک است. گرچه این معنا راسیدناالاستاد رضوان الله علیه در «المیزان‏» نپذیرفته‏اندولى بعضى از بزرگان اهل ذوق این چنین معنا کرده‏اند. ایشان برروى حرف جر مقدارى اشکال داشته‏اند ولى به هر حال ظاهر این آیه‏این است که اگر یک روشنایى براى روز هست این قشرى است که روى‏فضا کشیده شده است: «نسلخ منه النهار». نهار یک پوستى است‏روى این فضاى تاریک، ما وقتى این پوست را کشیدیم «فاذا هم‏مظلمون‏» این‏ها در تاریکى مى‏افتند و معلوم مى‏شود درون تاریک‏است و بیرون یک قشر روشنى است، حالا فرمود: «والدنیا عنده‏کیوم حان انسلاخه‏» آن گاه فرمود: «اعزبى عنى‏» به دنیا خطاب‏مى‏کند که از من فاصله بگیر، چون قبل از آن هم سوگند یاد کرد وفرمود:

«والله لو کنت‏شخصا مرئیا و قالبا حسیا لاقمت علیک حدود الله‏فى عباد غررتهم بالامانى و امم القیتهم فى المهاوى‏».

به دنیا مى‏فرماید: سوگند به خدا اگر من تو را مى‏دیدم و تودیدنى بودى حد بر تو جارى مى‏کردم حالا مى‏فرماید: «اعزبى عنى‏فوالله لا اذل لک‏» سوگند به خدا من ذلیل تو نخواهم شد نه ذلیل‏توام نه ذلول تو «فتستذلینى و لا اسلس لک فتقودینى‏» که توقائد من باشى و قیادت و رهبرى مرا بگیرى «و ایم الله یمینااستثنى فیها بمشیئه الله‏» سوگند به خدا که ان شاءالله را دراین سوگند یادآور مى‏شوم «لاروضن نفسى ریاضه تهش معها الى‏القرص‏». انسان واقعا خجالت مى‏کشد وقتى این سخنان را مى‏خواند.

حضرت(ع) مى‏فرماید:

به خدا سوگند آن چنان نفسم را ریاضت مى‏دهم که اگریک تکه نان‏خشک گیرم بیاید خوشم بیاید: «لاروضن نفسى ریاضه تهش معها الى‏القرص اذا قدرت الیه مطعوما و تقنع بالملح ما دوما».

و کارى مى‏کنم که اشک چشمانم خشک بشود و آن قدر مى‏نالم یا ازشدت ضعف کارى مى‏کنم که اشکان چشمم خشک بشود; مثل چاهى که‏بالاخره آبش خشک شده است: «مستفرغه دموعها».

چرا این کار را مى‏کنم؟ براى این که:

«اتمتلى السائمه من رعیها فتبرک و تشبع الربیضه من عشبهافتربص و یاءکل على من زاده فیهجع قرت اذا عینه اذا اقتدى بعدالسنین المتطاوله بالبهیمه الهامله والسائمه المرعیه‏» براى‏این که این حیوانات آن‏هایى که صحراى‏اند (سائمه‏اند) چه حمارهاچه گوسفندها و چه شترها، این‏ها بروند تو مرتع‏ها بچرند و سیربشوند یکى در مبرکش، یکى در مربضش گوسفند در مربضش و شتر درمبرکش یکى بروک کند یکى بخوابد. على هم مثل گوسفند و حمارمعاذ الله این هم سیر بشود و بگیرد یک گوشه‏اى بخوابد چشم‏على روشن که سر پیرى به یک حمار اقتدا کرده است. این حرف‏هاآدم را آب مى‏کند والله که در ما هیچ اثر نمى‏کند. فرمود: چشم‏من روشن حالا سر پیرى مولاى من حمار یا فلان شتر شده است: «قرت‏اذا عینه‏». کلمه «قرت‏» یعنى چشمم روشن، یا نفرین است‏یعنى‏چشمم خنک باد که کنایه است و تحکم یا چشمم سرد باد که نفرین‏است.

اگر گفتم «قرت عینه‏» یعنى چشمش خنک باشد، چون «قار» یعنى‏خنک. این «قرت‏الاعین‏» براى این است که انسان شاداب، اشک ازچشمش مى‏آید آن اشکى که در حال شوق مى‏آید اشک سرد است و سرد رامى‏گویند «قار» و اشک در حال اندوه و مصیبت، اشک گرم است،وقتى که گفتند «قرت عینک قرت الاعین‏» و امثال ذلک یعنى چشمت‏خنک باشد در حال نشاط اشک شوق بریزى، وگرنه «قرت عین‏» به‏معناى نور چشم نیست‏یا به معناى خنکى است تحکما و استهزاءا،یا معناى سردى است که بدنم سرد باشد، چشمم سرد باشد من بمیرم‏که مولاى من بشود گوسفند. این دیگر براى انسان ذوقى نمى‏گذاردکه آدم دست‏به این کارها بزند، آن قدر بخورد که به زحمت هنگام‏اداى آن آخر وقت نماز صبح بلند شود.

خودشناسى و مقام یقین در اصحاب

حضرت امیر فوق این حرف‏هاست، آن امام بزرگ، این خطبه را براى‏تربیت «عثمان بن حنیف‏» و امثال او نوشت، وگرنه حد باشد که‏اهل ریاضت‏باشد اهل عبادت باشد اهل زهد باشد این‏ها خیلى ازمراحل نازله مقام آن حضرت است و این راه هم راه رفتنى است نه‏تنها راه گفتنى است‏حالا ببینید آنهایى که رفته‏اند کیان‏اند. مابه مقام ائمه معصوم علیهم السلام نمى‏رسیم، آن‏ها اسوه ماهستند و خودشان فرموده‏اند به مقام ما نمى‏رسید و حق با آن‏هااست، اما مى‏توانیم به مقام شاگردان آن‏ها برسیم. روایتى را که‏مرحوم کلینى رضوان الله علیه در کتاب شریف کافى و در کتاب‏«الایمان و الکفر» باب «حقیقه الایمان والیقین‏» ذکر کرده‏انداز همین قبیل است که شاگردان معصومان(ع) به این مقام‏رسیده‏اند. آن روایت در نوع جوامع روایى هم آمده است و در نثرو نظم‏هاى عرب و عجم هم ظهور کردو آن این است که اسحاق بن عمارمى‏گوید که من شنیدم امام صادق سلام الله علیه مى‏فرماید که:

سمعت اباعبدالله علیه السلام یقول:

ان رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم صلى بالناس الصبح(این سمعت اباعبدالله یقول شاید این را چند بار حضرت مى‏فرمودنفرمود «قال‏» بلکه فرمود «یقول‏» گویا چند بار حضرت‏مى‏فرمود که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نماز صبح‏را خواند و بین طلوعین معمولا حضرت بعد از نماز مى‏نشستند که به‏سوالات جواب بدهند) فنظر الى شاب فى المسجد و هو یخفق و یهوى‏براسه مصفرا لونه قد نحف جسمه و غارت عیناه فى راءسه. نگاه‏کرد و جوانى را دید که خواب آلود است و حالت‏خستگى و کوفتگى‏دارد، سرش به زیر مى‏آید، رنگش زرد، جسمش لاغر و چشمانش در کاسه‏سر فرو رفته است، حضرت به او فرمود:

چگونه صبح کردى؟ عرض کرد: اى پیامبر خدا، من صبح کردم در حالى‏که به مقام یقین رسیدم. پیامبر(ص) از گفته او تعجب کرد، ازاین رو پرسیدند: «و قال ان لکل یقین حقیقه فما حقیقه یقینک‏»

براى هر یقینى و حقیقتى علامتى است، علامت‏یقین تو چیست؟ «فقال‏ان یقینى یا رسول الله هو الذى احزننى و اسهر لیلى و اخماء هواجرى فعزفت نفسى عن الدنیا و ما فیها» علامت‏یقین من این است‏که خواب را از من گرفته است، مرا غمگین کرده، شب‏ها بى‏خوابم وجگر من تشنه و سوخته است، نفسم از دنیا و مافیها غیبت کرده‏است «حتى کانى انظر الى عرش ربى‏».

این «کانى‏» است این را در اصطلاح مى‏گویند مقام احسان (مقام‏احسان همان است که در روایت آمده است که: «ان تعبدالله کانک‏تراه فان لم‏تکن تراه فانه یراک‏» از مقام احسان بالاتر که مقام‏«کانه‏» است آن مقام «ان‏» است نه مقام «کانه‏» آن که حضرت‏امیر فرمود: «لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا» یا «ما کنت‏اءعبد ربا لم اره‏» سخن از «انه‏» است نه سخن از «کانه‏».

«حتى کانى انظر عرش ربى و قد نصب للحساب و بشر الخلائق لذلک وانا فیهم‏».

گویا عرش رحمان را مى‏بینم یا قیامت را مى‏بینم «و کانى انظرالى اهل الجنه یتنعمون فى الجنه و یتعارفون و على الارائک‏متکئون و کانى انظر الى اهل النار و هم فیها معذبون و مصطرخون‏و کانى الان اسمع زفیر النار» مثل این که صداى جهنم را مى‏شنوم‏زفیر، آن فرو بردن نفس است نه برآوردن آن، برآوردن را«شهیق‏» مى‏گویند. آن فروبردن را «زفیر» مى‏گویند، چون‏«شاهق‏» آن کوه بلند است، نفسش زفیر و شهیق وقتى انسان فرومى‏برد، «زفیر» است، و وقتى بر مى‏آورد «شهیق‏» «یدور فى‏مسامعى‏» الان مثل این که صداى فرو بردن جهنم را من مى‏شنوم.

پیامبر (ص) فرمود: «لاصحابه هذا عبد نور الله قلبه‏بالایمان‏» (۲) این بنده‏اى است که خداوند قلبش را با ایمان روشن‏کرده است. سپس به آن جوان فرمودند: «الزم ما انت علیه‏» همین‏حالى که دارى نگه‏دار، این همان است: این «یا ایها الذین‏آمنوا علیکم انفسکم‏» یعنى الزموا انفسکم الزم ما انت علیه.

جوان گفت: یا رسول الله، براى من دعا کن که خداوند شهادت به‏همراه تو را، نصیب من گرداند.

تازه معلوم مى‏شود که بالاتر از این مقامى هست‏به نام مقام‏«شهادت‏».

عرض کرد: یا رسول الله، من نمى‏خواهم با این وضع بمیرم مى‏خواهم‏در رکاب شما و در جبهه جنگ شربت‏شهادت بنوشم.

معلوم مى‏شود که «کانى‏»اش براى این که به «انه‏» تبدیل بشودمى‏خواهد به شهادت برسد، شاید شهید از «کانه‏» به «انه‏» مى‏آید.

پیامبر(ص) نیز دعا فرمود و سرانجام در یکى از جنگ‏ها که ملازم‏رکاب حضرت بود، پس از آن که نه نفر از یاران حضرت(ص) شربت‏شهادت نوشیدند او دهمى بود. پس معلوم مى‏شود که این راه‏هارفتنى است چون، افراد عادى هم آن راه‏ها را پیموده‏اند و هیچ‏راهى بهتر از معرفت نفس نیست که ما ببینیم در چه حالتیم. حالاما مى‏خواهیم ببینیم خودمان را فراموش کرده‏ایم یا نه اگر هر چه‏بررسى مى‏کنیم از ما سوال کردند در چه حالتید به چه علاقه‏مندیدجواب درستى نتوانستیم بدهیم معلوم مى‏شود معاذالله خودمان راگم کرده‏ایم، باید مدت‏ها بگردیم تا خودمان را پیدا کنیم و درون‏خود را بشکافیم و جست و جو کنیم تا جواب بدهیم، اما اگر کسى‏از ما پرسید الان در چه حالتى و چه مى‏طلبى، یک جواب نقدى‏داشتیم، معلوم مى‏شود خودمان را گم نکرده‏ایم.

مفهوم فراموشى

نشانه گم کردن نفس، فراموشى یاد خداست که فرمود: «و لاتکونواکالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم‏» نسیان در ان گونه از مواردهمان ترک عمدى است نه نسیان مصطلح، چون نسیان مصطلح از نظرکتاب و سنت، عقوبت‏اش برداشته شده است، درحدیث معروف آمده است‏که: «رفع عن امتى تسع الخطاء و النسیان‏» یعنى اگر کسى سهواو نسیانا کارى را انجام دهد، حکم تکلیفى‏اش برداشته شده است.

هرچند ممکن است‏حکم وضعى باقى بماند. در آیات پایانى سوره‏مبارکه بقره هم آمده است که: «لاتواخذنا ان نسینا اواخطانا» یعنى پروردگارا، اگر دچار فراموشى یا خطا شدیم، مارا مواخذه مفرما. چون این دعا را خداوند سبحان، خودش به ماآموخته، یقینا اجابت مى‏کند.

منظور از نسیان در آیه محل بحث، آن نسیانى نیست که در حدیث‏رفع آمده است‏یا در آیه پایان سوره بقره آمده است.

نسیان در این جا (سوره حشر) ترک عمدى است، اگر کسى عمدا خدارا فراموش کرد خدا هم کارى مى‏کند که او خودش را فراموش کند.

انسان کجا خودش را فراموش مى‏کند ؟

کسى که عندالعصیان خدا را فراموش کرد خدا هم عندالاستغفار اورا انساء مى‏کند، اگر به کسى حالتى دست داد که نتوانست‏خودش راکنترل کند و معصیت کرد بالاخره یک روزى فرا مى‏رسد که او بایداستغفار کند، اما نمى‏تواند، چون عندالاستغفار خدا او را انساءکرد; یعنى او را از یادش برده است. اصلا یادش نیست که چنین‏معصیتى را کرده اگر کسى در یک حالتى قرار گرفت و دفعتا به‏ذهنش آمد که بیست‏سال قبل یا سى سال قبل فلان گناه را کرده است‏باید فورا سجده شکر به جاى آورد.

در روایات ما آمده است که اگر خداوند بخواهد به بنده‏اى لطف‏کند گناهان گذشته او را در خاطرش احظار مى‏کند تا استغفار کند.

اگر کسى فورا به یادش آمد که در سى یا بیست‏سال قبل فلان معصیت‏را کرد و هى تکان نخورد این نعمت را کفران کرده است، اصلا خدابه یادش آورد که او استغفار کند و بعدا به یادش نمى‏آید و اگرکسى یادش نباشد گناه کرده چگونه استغفار کند.

این درباره معصیت، اما درباره ضعف و قوت نیز همین طور است.

اگر کسى مشکلى براى او پیش آید و نداند که خدا دارد او راامتحان مى‏کند و خدا را فراموش بکند، هنگام رفع این مشکل هم‏خدا او را انساء مى‏کند، لذا این شخص به همه پناه مى‏برد الاخدا، در حالى که باید از همه قطع امید بکند الا الله. چندین‏بار شرک مى‏ورزد و از هیچ کسى اثر نمى‏بیند چرا؟ چون هنگام آزمون، خدا را فراموش کرده و نمى‏داند که:

«ولنبلونکم بشى‏ء من الخوف والجوع‏» (۳) است چون عند الضعف باضعف بد برخورد کرد و نمى‏داند که این عطاى الهى است، خدامى‏خواهد او را بیازماید هنگام رفع آن مشکل و ضعف به همه پناه‏مى‏برد الا الله، چرا؟ چون خودش را فراموش کرده است. این درخصوص ضعف در هنگام قدرت و نعمت و ثروت و امثال آن است.

اگر خداوند سبحان یک قدرت مادى یا معنوى به نام علم و امثال‏آن به کسى داد و او شکر نکرد و نفهمید که این نعمت را خدا به‏او داده بلکه بگوید من خودم زحمت کشیدم سى چهل سال درس خواندم‏و عالم شدم، خلاصه خود را دید نه انعام الهى را، هنگام صرف آن‏نعمت در مواردش خود او انسا مى‏کند و توفیق استفاده صحیح از آن‏نعمت را پیدا نمى‏کند.

پس «و لاتکونوا کالذین نسوا الله عند المعصیه، عند الضعف، عندالقدره که فانسیهم انفسهم عند الاستغفار، عند رفع الضعف و عندصرف النعمه و امثال ذلک‏» اگر کسى در هنگام حادثه خدا رافراموش کرد در هنگام صرف آن حادثه یا رفع آن حادثه خدا هم اورا انسا مى‏کند لذا «کان رجال من الانس یعوذون برجال من الجن‏» هست اما «اعوذ بالله‏» نیست‏یا «یعوذون برجال من الانس‏» هست‏اما «اعوذ بالله‏» نیست. این که مى‏بینید انسان براى رفع خطربه همه مراجعه مى‏کند الا الله براى این که خودش را فراموش کرده‏است پس فرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم‏انفسهم‏».

شناخت نفس

معرفت نفس دو راه دارد: یکى آسان و دیگرى دقیق. راه آسانش درآن بیان نورانى حضرت امیر سلام الله علیه هست که فرمود:

«عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم‏» (۴) انسان‏سلسله خاطراتى در قلبش هست‏بعد ناخودآگاه پشیمان مى‏شود و اصلانمى‏فهمد چه کسى این عقد و گره را باز کرد، قبلا مصمم بود بعدنادم مى‏شود و… این تغییر و تحولات ناگهانى، صورت پذیرفتن آن‏به دست‏خود انسان نیست، یک راه عادى است. اما این که خداوندمتعال مى‏فرماید: «یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم‏» راه‏علم حضورى است. در این راه اگر کسى خود را ببیند محال است‏خدارا نشناسد، چطور است که اگر کسى خود را ببیند محال است‏خدا رانشناسد، چون ذات او فقط و فقط به دست‏خدا بسته است نه به خودمتکى است نه به غیر خدا این دو امر را مى‏بیند.

آیه شریفه «یا ایها الناس انتم الفقراء الى الله‏» (۵) دومطلب را به ما مى‏گوید:

یکى این که شما فقیرید و دوم این که فقیر الى‏الله‏اید. این فقرهم براى انسان نظیر عرض مفارق و عرض‏لازم و حتى نظیر جنس و فصل‏هم نیست، اگر گفتیم الانسان فقیر به منزله الاربعه زوج که نیست‏که لازمه ذات باشد اگر لازمه ذات باشد که در مرتبه ذات نیست،این چنین نیست که فقر براى ذات انسان مثل زوجیت اربعه باشدچون زوجیت اربعه گرچه لازم اربعه است اما در مرحله ذات اربعه‏که نیست وگرنه مى‏شد مقوم نه لازم و چون لازم ذات است پس پایش به‏حریم ذات نمى‏رسد جداى از ذات است فقر براى ذات انسان در «یاایها الناس انتم الفقراء» این طور نیست که نظیر زوجیت اربعه‏باشد که درون ذات انسان فقیر نباشد ولى فقر لازمه ذات انسان‏باشد این طور که نیست‏حتى مثل جنس و فصل هم براى ستى اونیست، چون جنس و فصل در حقیقت در جوار او هستى اویند و به‏وسیله هستى او موجودند، هستى او هستى فقر است، آن گاه اگر کسى‏به خود سرى بزند «یا ایها الناس انتم الفقراء» را مى‏بیند وچون همان خدایى که غنى است همین جا نگه‏دار ماست، براى این که‏مى‏فرماید: «نحن اقرب الیه من حبل الورید» (۶) هست «و نحن‏اءقرب الیه منکم ولکن لاتبصرون‏» (۷) هست، «واعلموا ان الله‏یحول بین المرء و قلبه‏» (۸) است همین جا فیض حق نگهبان انسان‏است نه این که خدا از فیض جدا باشد، اگر جدا باشد این ربط محض‏به که تکیه مى‏کند لذا فرمود شما همان جا خدا را ببینید یعنى‏مستحیل است کسى خود را ببیند و فیض حق را نبیند، «یا ایهاالناس انتم الفقراء» و این فقر ذاتى شماست این یک، فقیر به‏غیر الله نیستید به الله اید. این از بیانات نورانى امام سجادسلام الله علیه در صحیفه سجادیه است که «طلب المحتاج الى‏المحتاج من سفاهه راءیه و ضلالته‏» (۹) مى‏فرماید اگر محتاج ازمحتاج چیزى بخواهد یک آدم سفیه است. انسان براى این که‏بداند سفیه است‏یا عاقل باید ببیند به چه کسى تکیه مى‏کند. پس‏اگر انسان ذاتا فقیر است و فقر براى او نظیر زوجیت اربعه نیست‏و دقیق‏تر از این نظیر حیوان ناطق براى انسان نیست که بشودماهیت او بلکه خود او و این هم فقرش الى الله است لا الا غیرالله، محال است کسى سرى به خودش بزند و الله را نشناسد، لذافرمود: «یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم‏» یعنى محکم‏بچسبید به جانتان از این جا جدا نشوید، «لایضرکم من ضل اذااهتدیتم الى الله مرجعکم جمیعا فینبئکم بما کنتم تعملون‏» این‏حصر، نسیان بردار نیست; یعنى فراموش نکنید من که شما را به‏شما نشان دادم خودم را هم به وسیله شما به شما نشان دادم‏خودتان را فراموش نکنید، اگر فراموش کردید ما انساء مى‏کنیم‏پرده‏اى مى‏آید بین شما و خود شما چون «واعلموا ان الله یحول‏بین المرء و قلبه‏» یک قشرى مى‏آید که شما خودتان را نمى‏بینیدو دیگرى را مى‏بینید، براى دیگرى تلاش مى‏کنید این همان «اهمتهم‏انفسهم‏» هست آن دیگرى به جاى خود شما مى‏نشیند و به خدمت آن‏دیگرى مى‏روید. پس اگر «یا ایها الذین آمنوا علیکم‏انفسکم‏» شد مستحیل است که انسان خودش را متذکر باشد و خدا رانشناسد. در ذیل آیه سوره «یس‏» دارد که حالا چون خودش رافراموش کرده اشکال مى‏کند معلوم مى‏شود اگر خودش را فراموش‏نمى‏کرد اشکال نمى‏کرد این استدلال است «و ضرب لنا مثلا و نسى‏خلقه‏» «نسى خلقه‏» یعنى چون خودش را فراموش کرده حالا مى‏گویدمعاد چیست؟ معلوم مى‏شود که اگر کسى خودش را فراموش نکند محال‏است که معاد را انکار کند، معاد همان رجوع الى المبدا است، واین «اذ اخذ» تاریخ ندارد هر روز هست; یعنى الان اگر فرض سرى‏به آن «اذ» بزنیم باز مى‏بینیم که «بلى‏» گفتیم چون آن‏موطن، تاریخى نیست که مثلا بگوییم که در فلان سال شمسى یا فلان‏سال قمرى خدا از ما اقرار گرفته این چنین که نیست، اگر زمان‏بردار نیست پس امروز هم مادر خدمت آن «اذاخذ» هستیم.

یک حالتى هست که الان هم ما مى‏توانیم با آن رابطه داشته باشیم.

اگر نظیر توفان نوح بود تاریخ بردار بود قرونى بر او گذشت‏یانظیر ظهور حضرت سلام الله علیه هست اعصارى مانده است اما اصلادر قلمرو زمان نیست وقتى در قلمرو زمان نبود هم اکنون هم زنده‏است ،اگر کسى زمانى نیندیشد هم اکنون هم مى‏تواند بگوید«بلى‏» ممکن نیست کسى خود را ببیند و خدا را نبیند. روایات‏فراوانى مرحوم «آمدى‏» در «غررالحکم‏» از حضرت امیر سلام‏الله علیه به این مضمون آورده است: «من عرف نفسه فقد عرف‏ربه‏» برخى از آن روایات را سیدنا الاستاد رضوان الله علیه‏در ذیل همین آیه «یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم‏» ذکرکرده است، در جلد هفتم «غرر و درر» این روایات آمده است.

خود این جلد هفتم گرچه فهرست است ولى در سفر و حضر مى‏تواندکمک انسان باشد. بسیارى از روایات نفس در باب نفس، و باب‏معرفت آمده است.


۱- سوره حشر(۵۹) آیه ۲۰ ۱۸٫

۲- اصول کافى، ج‏۲، ص‏۴۳، حدیث‏۲٫

۳- سوره بقره(۲) آیه‏۱۵۵٫

۴- کلمات قصار، ۲۵۰٫

۵- سوره فاطر (۳۵) آیه‏۱۵٫

۶- سوره ق(۵۰) آیه‏۱۶٫

۷- سوره الواقعه(۵۶) آیه‏۸۵٫

۸- سوره انفال(۸) آیه‏۲۴٫

۹- صحیفه سجادیه تا دعاى ۲۸٫

پاسداراسلام – شماره ۲۰۶


بازگشت

{ Add a Comment }